#فصل_نرگس_پارت_129
وگرنه احمق نیستم و میدونم این علاقه اشتباهه، این حس از دم غلطه و ایراد داره؛ اما نمیتونم کاریش بکنم. زینب دست من نیست، من دوست دارم که نزدیکم باشه. بچهم و دهنم هنوز بوی شیر میده؛ ولی بچهها هم گاهی به یه دوست نیاز دارن. من هیچوقت راجع به مقولهای به اسم ازدواج و این مسخرهبازیها فکر نکردم، فقط دلم میخواست نرگس یه بار باهام صحبت کنه، یه بار نگام کنه و وقتی باهاش حرف میزنم عکسالعمل نشون بده.
گل نرگس و غیر نرگس نداره دیگه، من از هرچی گله متنفر شدم؛ چون اون داره من رو نادیده میگیره. میرم دانشگاه و میام، اونجا تهرانه و همهجور آدم پیدا میشه. میتونستم با هزار نفر دوست باشم، دوستی هم نه، خیلی راحت میتونستم یه ارتباطی با همکلاسیام برقرار کنم. هزارتا اکیپ و گروه و کوفت و زهرمار دارن، درست مثل بچه مدرسهایا. میشد که با چند نفرشون برم و اگه تو این مخمصه نبودم حتماً این کار رو میکردم؛ ولی نمیتونم. خیلی بیاراده با هر حرکتی یاد نرگس میفتم و با هر حرفی، با هر واکنشی از دخترا، بیخودی مقایسهشون میکنم و به هیچ نتیجهای نمیرسم؛ چون هیچی، هیچیِ هیچی از اون دختر نمیدونم. زینب من خیلی احمقم؛ ولی احمق نیستم، میفهمم و نمیفهمم.
چیزی نگفت.
- من از این وضعیتی که الان دارم متنفرم؛ چون هرکس من رو میبینه میگه چقدر عوض شدی! کیانی که مادرش تازه فوت کرده و عزاداره و حواسش به هزار جا هست، دیروز فهمید حالم خوب نیست و میگفت تو هر چقدر از چیزی برای خودت بت بسازی همونقدر ازش دور میشی. الان... الان هیچی نمیخوام، فقط دلم میخواد یه نفر یقهم رو بگیره و بکوبه به دیوار و داد بزنه «توئه احمق! توئه عوضی بیشعور، نگاه کن! نگاه کن ببین با خودت چیکار کردی؟ ببین قیافهت رو؟! اخلاقت رو؟ چرا دیگه مثل سابق نیستی؟ حرف نمیزنی؟ فکر میکنی؟ قاتلی! خودت رو به کشتن دادی.» من هم...
چیزی نگفت؛ ولی در دلش ادامه داد:
- یه دل سیر گریه کنم از این بلاتکلیفی.
چند ثانیهای از سکوت مطلق پشت تلفن میگذشت. تعجب کرد. یعنی زینب هیچ حرفی نداشت؟
- الو؟
گوشی را از کنار گوشش برداشت و به صفحهاش نگاه کرد. صفحهی موبایلش خاموش شده بود و تماس به طول یک دقیقه و سیوچهار ثانیه قطع شده بود و او تمام حرفهایش را به هیچکس گفت.
***
با سر و تنی خیس وارد کافه شد.
فضای نیمهروشن کافه با آن دیوارهای قهوهایرنگش آرامشبخش بود، بهخصوص گرمای شوفاژ که دلپذیرترین بود در آن بحبوحهی باران شدید در اصفهانی که بهندرت باران میبارید. احسان هم قرار خیلی مهمش را دقیقاً گذاشته بود جایی پرت از اصفهان، شاهینشهر! امین با توپ پر آمده بود که سرتاپایش را به فحش بکشد.
romangram.com | @romangram_com