#فصل_نرگس_پارت_128
- نه، فکر کنم سرما خوردم.
- آها.
امین جدیتر گفت:
- زینب من نمیدونم دلم چی میخواد؛ یعنی خواستهی دلم موقعی مشخص میشه که مطمئن بشم که این یه علاقهست. من کاری به یهطرفه و دوطرفهش ندارم، خودم علاقهای دارم بهش؟ یا یه عادته؟ اون چی؟ نرگس چی؟ اون همهچیز من رو میدونه و من تا همین دیروز فکر میکردم عاشق دهآتیشهشم ولی...
- چی باعث شد فکر کنی عاشق دهآتیشهش نیستی؟
مکالمهشان این مرتبه بدون وقفه و تعارف بود، یک بحث کاملاً منطقی دربارهی یک موضوع کاملاً عاطفی.
- من رفتم چیزی از ماشین بیارم، برگشتم دیدم نیست. هرروز یه پسر جوونی میاد دنبالش، نمیدونم کیه، با اون رفت.
زینب خواست چیزی بگوید و امین اجازه نداد.
- زینب من خیلی احمقم، نیازی هم به گفتن نیست، احمقم و بیفکر! الان اگه کیان بود بدون شک بهم میگفت تو یه آدم کندفهمی. میگفت منطق ریاضیات رو بیست میگیری؛ ولی پای عاطفه که به قضیه باز میشه، هیچ منطقی حالیت نیست و هیچی رو نمیتونی اثبات کنی؛ اما من... اما این حسی رو که نمیدونم چیه، این فکری رو که تا هزار راه میره و برمیگرده نمیتونم کنترل کنم و دست من نیست؛ وگرنه اون قسمت از مغزم رو که مربوط به خاطرات ایستگاه و نرگس و پراید هاچبک و کوفت و زهرمار بود، خودم جمجمهم رو سوراخ میکردم و میکندمش و با گوشتکوب میکوبیدم رو قلبم که اینجوری الکی هیجانی نشه. من حتی تو رؤیاهام هم که بهش فکر میکنم قلبم میکوبه و اینا دیگه دست خودم نیست.
romangram.com | @romangram_com