#فصل_نرگس_پارت_127
تردید موریانهای شده بود که جانش را رفتهرفته میجوید.
- ببین میدونم احمقانهست؛ ولی من از یه دختر مدرسهای خوشم میاد.
زینب چیزی گفت و امین حرفش را برید.
- بذار حرف بزنم. من هیچی، هیچی دربارهش نمیدونم؛ نه اسمش، نه سنش، نه علایقش و نه حتی اینکه از من خوشش میاد یا نمیاد.
میدونم خیلی احمقانه به نظر میاد؛ ولی این کار احمقانه، حقیقته و اتفاق افتاده. من هم نمیدونم چرا اینجوری شده، شاید تقصیر خودم باشه. اون اصلاً با من حرف نمیزنه و واکنشی به کارام نشون نمیده؛ اما...
زینب چیزی نمیگفت.
- زینب من خیلی بیمنطق ازش خوشم میاد و نمیدونم چه غلطی بکنم، وقتی هیچچیزی ازش نمی دونم..
زینب آرام گفت:
- اول ببین دلت چی میخواد، بعد با عقلت تصمیم بگیر.
امین از صبح چیزی در گلویش میخارید، انگار سرما خورده بود. بینیاش را بالا کشید و خواست چیزی بگوید که زینب با بهت و صدای بلندی گفت:
- داری گریه میکنی؟
امین میان آن حال بدش، خندهاش گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com