#فصل_نرگس_پارت_126


صدایش رفته‏‌رفته واضح‌تر می‎شد و خش‎خشش کمتر.

- آره، بگو. اول بگو اتفاقی افتاده؟ شیرازی الان؟

شانه‎هایش را به عقب کشید که صدای ترق‎تروق استخوان‎هایش گوش‎نواز بودند.

- اصفهانم، اومدیم تشییع‎جنازه‎ی یکی از آشناها.

خودشان هم از یاد بـرده بودند که دو روز قبل چه برخوردی داشتند و چگونه با دلخوری از یکدیگر جدا شدند. برخی دوستی‎ها را باید با چنگ و دندان نگاه داشت و جای لوس‎بازی، درشان نبود.

- خدابیامرزدش! چی ‎شده؟ جون به لبم کردی.

امین لبش را جوید، تردید داشت. در این دو روز چند بار آرزوی مرگ کرده بود؟

- من از یکی خوشم میاد.

تردید، تردید!

- واقعاً؟ نگفته بودی. خب؟ رفته با یکی دیگه؟

- نه، ببین...


romangram.com | @romangram_com