#فصل_نرگس_پارت_125

و از کوچه خارج شد.

***

هیچ تردیدی نداشت. دکمه‎ی تماس را فشرد و گوشی را در گوشش گذاشت و از در مسافرخانه خارج شد. پدر و مادرش هنوز داشتند صبحانه می‎خوردند.

در دل آرزو کرد که زینب جواب بدهد. باید حرف می‌زد. دیگر از حرف لبریز بود و نمی‎دانست چگونه خود را تخلیه کند. زینب مورد آخر بود و با چت هم نمی‏‌توانست چیزی به او بفهماند. کاش می‎شد با زینب قرار می‎گذاشت؛ اما چه سود؟ او اهواز بود و امین سرگردان میان شیراز و اصفهان و تهران، احسان هم همدان بود و یک سری هم به او می‌زد دیگر!

برای بار دوم زنگ زد و جواب نداد. اعصابش خراب شده بود. گوشی را روی یک نیمکت گذاشت و اورکتش را تن کرد و همان لحظه که کتش را روی تنش صاف کرد، موبایلش زنگ خورد و نام «ZiziGoloo» روی صفحه افتاد.

به این نام ذخیره‎اش کرده بود؛ چون اولین مرتبه‎ای که با او چت می‎کرد، فقط به‌خاطر اسمش با او ادامه داد. سریع جواب داد:

- الو زینب؟

صدایش خش‎دار و پرانرژی بود، دقیقاً همین حالا از خواب بیدار شده بود.

- الو؟ امین؟ چیزی شده اول صبحی؟

امروز پنجشنبه بود، روز تعطیل.

روی نیمکت یخ‎بسته‎ی پارک نشست.

- نه، می‎خواستم باهات صحبت کنم. وقت داری؟

romangram.com | @romangram_com