#فصل_نرگس_پارت_124


- این‌همه سال رؤیای بیست‎سالگی رو می‎دیدیم و حالا هم که بهش رسیدیم، نمی‎تونیم درکش کنیم.

کیان دست در جیب، این بار مستقیم در چشم‎های امین نگاه کرد.

- همیشه همینه. هر چقدر درمورد چیزی رؤیاپردازی کنی، همون‎قدر ازش دور میشی.

امین خود را به این بهانه که «هیچ‎چیزی صددرصد حقیقت نیست» توجیه کرد.

کیان بی‎توجه به حال مقلوب امین گفت:

- هیچ‎وقت فکر نمی‎کردم مرگ می‎تونه این‎قدر به آدم نزدیک باشه.

کیان با آن چشم‎های نیمه‎باز قیرمانند و این حرف‎های عجیب، ترسناک بود.

هرچه که بود، امین از کیان خسته‌تر بود. دو روز تمام در جاده بود و حالش از جاده به هم می‏‌خورد. چیزی نگفت و قصد رفتن کرد. سوار ماشین شد و کمربندش را بست و ماشین را روشن کرد. شیشه‌ها را پایین کشید. کیان خم شد و گفت:

- به پدرومادرت سلام برسون.

سر تکان داد.

- سلامت باشی، فعلاً!


romangram.com | @romangram_com