#فصل_نرگس_پارت_123

- می‎دونم دغدغه‎ت فوت مادر من نیست.

به دم در رسیدند. امین تعارف کرد.

- این چه حرفیه! یه مقدار راه طولانی بود، خسته‏‎م کرد.

در کوچه‌ی خلوت و سوت‎وکورشان ایستاند. کیان با همان نگاه بی‎فروغ گفت:

- خسته نباشی!

مکث کرد. نگاه به زمین دوخته، گفت:

- با امسال چند سال شد؟

امین این مرتبه لبخندش از ته دل بود.

- کلاس دوم اومدی مدرسه‎ی ما، دوازده ‎سالی میشه.

کیان نفس عمیقی کشید و با نگاهش، طول کوچه‏‌ی خلوت و تاریکشان را که با تیر چراغ‎برق‎های سفید روشن شده بود، کاوید.

- نمی‎تونم تصور کنم که بیست سال گذشته و سخته که به خودم بقبولونم بیست سالمه.

امین نیشخندی زد و به کاپوت سمندش تکیه داد.

romangram.com | @romangram_com