#فصل_نرگس_پارت_122
نمیفهمید؟ نمیتوانست بیحالیاش را دلیل بر خستگیاش از راه بگذارد؟
نفس عمیقی کشید امین و موهایش را به عقب راند.
- سرم درد میکنه.
و این یعنی دست از سرم بردار. احسان اما شروع به صحبت از سربازیاش کرد و امین بالاجبار گوش سپرد.
کمکم خانه شلوغ میشد و انگار تمام مهمانهایی که پایین بودند، بالا آمدند. کیان و پدرش و پدر احسان هم همراهشان و جو جمع، جوی صمیمی و آشنا بود و دیگر جایی برای امین که فقط با کیان و احسان و پدرانشان آشنایی داشت، نبود. با خالهها و عمهها و فکوفامیل مختلف کیان معارفه و احوالپرسی کرد و تسلیت هم گفت.
پدر کیان هم بهشدت او را در آغـوش فشرده بود که امین آن را به حساب تشکر گذاشت. کمکم متوجه میشد تازه دارد بحث خانوادگیشان گل میکند و انگارنهانگار که زنی همین دو روز پیش فوت کرده و در این بین، او فقط با احسان صحبتی میکرد.
ساعت که به 11 رسید، موبایلش را درآورد و برای پدرش فرستاد:
«آدرس مسافرخونه؟»
پدر هم پس از چند دقیقه با او تماس گرفته و راهنماییاش کرده بود که چه کند و از کجاها برود. با همه خداحافظی کرد و احسان هم از او قول گرفت که حتماً فردا یکدیگر را ببینند. در آن جمع شلوغ، تنها کسی که تا دم در ماشین همراهی و بدرقهاش کرد، کیان بود.
ریشهایش نامنظم و لباسهایش کهنه و اتونخورده بودند. کفشهای همواره واکسخوردهاش خاکی و چشمهای سیاه براقش، بیفروغ. خستگی به صورتش هم کشیده بود.
در راهپله، امین جلوتر میرفت و کیان دست در جیب، پشتسرش آهسته سرازیر میشد. گفت:
romangram.com | @romangram_com