#فصل_نرگس_پارت_121

«من هیچی از اون نمی‌دونم.» دردش همین بود، او هیچ‎چیز درباره‎ی آن دختر نمی‌دانست.

احسان نشست. لیوان آبی خنک جلوی امین گرفت و امین با رخوت پلک‏‌هایش را گشود و آهسته‎آهسته لیوان آبش را تا آخر سر کشید.

احسان با خنده گفت:

- تو و کیان غوغا کردیدا!

امین با نگاهش، هدف حرفش را جویا شد. احسان با لبخند آرامی، درحالی‎که به چشم‎های امین خیره بود گفت:

- خواستگار پیدا کردید.

امین با دانستن موضوع حرف، نگاه گرفت. از این موضوعات بدش می‌آمد. حداقل در این لحظه و در این حال، حوصله‎ی این حرف‎ها را نداشت و احسان هم بی‌خیال نمی‎شد.

- شوخی نمی‎کنم جان احسان! تو آشپزخونه بیوگرافی جفتتون رو داشتن رو می‎کردن. کیان که دیگه نور علی‎ نور، هرجا میره چشما می‎درخشه.

امین زمزمه کرد:

- به جهنم!

به این فکر می‎کرد که احسان همان بی‎شعور سابق است و تغییری نکرده. پس از کات فور اورش با طاهر، قرار بود آدم بشود و شد؛ اما کسی که آدم است و خیرِ سرش می‏‌فهمد، نباید بداند گفتن چنین حرف‏‌هایی در چنین موقعیت‏‌ها و این احوال، درست نیست؟

- چته؟ بی‌حالی.

romangram.com | @romangram_com