#فصل_نرگس_پارت_120
خانهی کیان طبقهی دوم خانهی پدرش بود. هر دو طبقه بسیار بزرگ و دلباز بودند؛ ولی طبقهی پایین بیشتر. سالنش لوسترهای پرنوری داشت و یک راهرو که به سه اتاق ختم میشد و روبهروی در ورودی خانه بالکن داشت و رنگ دیوارها زرد بیجانی بود که خانه را روشنتر نشان میداد. دستشویی و حمام هم هر دو کنار در ورودی بودند.
خانهی گرانقیمتی مینمود. احسان میگفت خانوادهی کیان کلاً قصد داشتند از شیراز بروند و قبولی دانشگاه کیان در اصفهان فقط بهانهای برای مهاجرتشان شده بود.
دختری که سرتاپا سیاه پوشیده بود و آرایش کاملی داشت، به امین چای تعارف کرد. امین دستش را به نشانهی نفی تکان داد و احسان برداشت. دختر که رفت، گفت:
- چرا نمیخوری؟
امین حس میکرد گلویش دشت کویر است. پاهایش جان نداشتند، مرده بودند اصلاً؛ از بس که مدام هزار پله را بالا رفت و پایین آمد. رو به احسان کرد.
- یه لیوان آب میاری بیزحمت؟
سریع سر تکان داد.
- آره آره، حتماً!
و بلند شد.
امین باز سرش را بهراحتی تکیه داد و چشم بست. چشمان و پلکهایش نبض میزدند، قلبش هم میتپید.
از صمیم قلب ناراحت و غمگین بود و هرچه پی منبع این ناراحتی میگشت، چیزی نمییافت. خب او چه تقصیری داشت؟ نمیتوانست که معطل پسری بماند که قرار است برایش گل نرگس بیاورد، نمیتوانست.
romangram.com | @romangram_com