#فصل_نرگس_پارت_119
به نظر آمد که احسان کنارش نشست؛ چون صدایش از سمت چپ میآمد.
- مامان و بابات کجان؟
اگر احسان صحبت نمیکرد امین حالا خوابیده بود. چشم باز کرد، صاف نشست و صورتش را مالید.
- مسافرخونه.
تکیه داد و پا روی پا انداخت. چقدر دلش میخواست جورابهایش را دربیاورد.
- تو هم میرفتی.
درحالیکه به شلوار سیاه نو و تمیزش نگاه میکرد، گفت:
- دیر رسیدم، زشت بود زود هم برم.
احسان هم نفسی گرفت و به پشتی تکیه داد.
- کیان گفت دیروز هم تو راه بودی، برو استراحت کن امین.
امین دوباره به چشمهایش دست کشید.
- یه نیم ساعت دیگه میرم.
romangram.com | @romangram_com