#فصل_نرگس_پارت_118
آخر، تا آخر آن اتوبان یک ساعت راه بود.
- مرگ یه بار، شیون هم یه بار. به جهنم!
دنده عقب گرفت. از جلوی پلیسراه رد شد و دید که تمام حواس هر پنج نفرشان به اوست. اهمیتی نداشت. در خاکی دورِ تک فرمان گرفت و تایرهای ماشین را ترکاند بس که گاز داد و تند حرکت کرد.
***
روی راحتی نشست، بالاخره نصب بنرهای تسلیت تمام شد. چشمهایش دیگر توان بازماندن نداشتند و حس میکرد ساق پاهایش ورم کرده است، بس که سر پا مانده بود. کمرش هم درد میکرد، سرش هم، چشمانش هم. حالش خوب نبود.
یک روز از صبح تا عصر در راه بود، طول ایران را از تهران تا شیراز راند و امروز 6 ساعت یکبند از شیراز تا اصفهان بهسرعت حرکت کرده بود. روی راحتی گرم و نرم خانهی کیان که نشست، بیجهت احساس میکرد هنوز پشت فرمان است و باد به صورت و موهای قهوهایاش میخورد و به جادهای نگاه می کند که بیپایان است و چشمهایش بیاراده و مدام دنبال تابلوهای سبزرنگ میگردد.
سرش درد میکرد. گردنش را به لبهی پشتی راحتی قهوهایرنگ تکیه داد و چشم روی هم گذاشت. دلش میخواست جورابهای سیاهش را از پا دربیاورد، کمربندش را هم باز کند و پلیور سبز را دربیاورد و دکمههای پیراهن مشکی و سرآستینهایش را هم باز کند، دوش آب گرمی بگیرد و زیر پتوی گرمی بخزد. نیازی هم به تخت نبود، این پنج ماه سکونت در خانهای بدون تخت و تلویزیون، راحتطلبش کرده بود؛ اما تمام اینها رؤیا بود. میتوانست پشت همان پلکهای بسته، به آنها فکر و دستهبندیشان کند و با افکارش سر کند.
کیان چیزی نشان نمیداد؛ اما امین حس میکرد که از دیرآمدنش ناراحت است. مراسم را صبح گرفته و نهار هم داده بودند و امین نبود. امین عصر رسید و فقط پادویی میکرد. اینطرف میرفت، از آنور صدایش میزدند؛ آنطرف میرفت، از اینور صدایش میزدند. حالا هم ساعت ده شب بود و حتی یک قلپ آب هم از صبح نخورده بود.
- خسته نباشی!
احسان بود. او هم از پایگاهشان مرخصی گرفته و صبح خودش را رسانده بود. امین چشم باز نکرد.
- تو هم.
romangram.com | @romangram_com