#فصل_نرگس_پارت_117

نفسش را فوت کرد. دست راستش را دراز کرد و از داشبورد کیف چرم کارت‏‌هایش را درآورد و کارت مالکیت خودرو و گواهینامه‎اش را به افسر نشان داد. حواسش هم نبود افسر کوچولوی دیگری جلوی ماشین ایستاده و دارد جریمه می‎نویسد، کاغذ باریک جریمه‎ی سرعت غیرمجازش را که گرفت، حالی‎اش شد چه خبر است.

اعصابش به هم ریخت، فکر می‎کرد به‌خاطر اینکه کمربند نزده است گرفتنش.

کمربندش را بست و ترمز دستی را بلند کرد که افسر جوان گفت:

- مدارکت!

در همان حین که ماشین کمی حرکت داشت، کارت‎ها را از دستش گرفت و بی‎نظم و بی‎حوصله توی کیف کارت‎ها گذاشت که یک لحظه جای خالی کارتی برایش چشمک زد، گل‌فروشی.

به اول تا آخر آن روز لجن لعنت فرستاد و جاکارتی را توی داشبورد پرت کرد، درش را هم آن‌قدر محکم کوبید که احتمال خردشدنش زیاد بود.

شیشه را پایین‎تر کشید و خطاب به افسری که می‎رفت، بلند گفت:

- دوربرگردون کجاست؟

افسر هم بلند گفت:

- آخرای این اتوبان یکی هست.

امین درحالی‎که شیشه را بالا می‎کشید پیش خود به او گفت:

- برو بابا!

romangram.com | @romangram_com