#فصل_نرگس_پارت_116
نه بغض داشت، نه اشک توی چشمهایش جمع شده بود، نه غرور بازی گرفته شدهاش برایش اهمیتی داشت و نه اینکه توی چشم است، فقط احساس میکرد نفسکشیدن چه سخت و سنگین شده است! دمهایش کوتاه و بازدمهایش طولانیتر و سـینهاش سنگین شده بود.
همانطور که تند و پرذوق این مسیر پیادهروی را آمده بود، همانگونه هم بازگشت. فقط کمی حمل اعضای بدنش برایش سخت شده بود و کند راه میرفت، همین!
توی ماشین نشست، تمام حرکاتش مثل یک ربات بیاراده بود. دست روی سـینهاش گذاشت، چرا حس میکرد وزن قلبش هزار کیلو است؟ چرا دست و پایش را اضافه میدید و نمیتوانست درست حرکتشان بدهد؟ چرا ماشین استارت نمیزد؟ او دیگر چه مرگش شده بود؟ دست راستش را باز کرد. حواسش نبود که در تمام این مدت ساقهی نرگسها را در دستش له میکرده، آهسته آنها را روی داشبورد قرار داد.
استارت زد و روشن نشد، دوباره استارت زد، سهباره. عصبی شد. سوئیچ را با غیض چرخاند، روشن شد.
امیدش...
***
درست بعد از ردکردن خروجی و رسیدن به ابتدای اتوبان، پلیسراه جلویش را گرفت؛ کمربند نبسته بود. کمی جلوتر کنار زد و منتظر ماند که افسر پلیس به ماشین برسد و شیشه را پایین کشید. افسر جوانی بود که کاور شبرنگی هم به تن داشت و یک تابلوی راهنمایی و رانندگی که یک سمتش سبز بود و سمت دیگرش قرمز و رویش هم بزرگ نوشته بودند «STOP»، در دست.
امین نمیدانست روی قسمت سبزرنگ چه نوشتهاند، هیچگاه آن روی تابلو را ندیده بود.
- آقا؟
به خودش آمد و گنگ و بیاعصاب نگاه به افسر کرد. افسر که از برخورد امین عصبی بود، کمی پرخاشگر گفت:
- مدارک ماشین لطفاً!
romangram.com | @romangram_com