#فصل_نرگس_پارت_115

به صندلی نارنجی‎ رنگ‎ورورفته‎ی ایستگاه تکیه داد و سعی کرد لبخند بزند. هیچ‎گاه در تنهایی‎اش این‎چنین دلش ‎گرفته و پر نبود؛ پس چرا این‌جور...؟

با لبخند به نرگس نگاه کرد و گفت:

- راستی نرگس خریدم برات.

لبخند کم‎رنگ نرگس، آن‎چنان شیرین بود و ملاحت داشت که امین با خود فکر کرد «پس این زنبورا چی‌کار می‎کنن؟ شهد و عسل که تو این چشماست!»

از جا بلند شد و نگاهی به ساعتش کرد، پنج دقیقه از رسیدن محمد گذشته بود. احتمالاً این دیررسیدنش به‌خاطر ترافیک بوده. نگاه به نرگسی که از برخاستن امین متعجب بود، گفت:

- نرگسا رو گذاشتم تو ماشین. گفتم که تصور نمی‎کردم باشی. الان میام، جایی نریا!

نرگس باز خندید و امین برای دومین مرتبه چال کوچک و عمیق سمت ‎راست لپش را با نگاهش شکار کرد.

دیگر از نگاه‎ها احساس معذب‌بودن نمی‎کرد. در اصل به مرحله‌ای از شادی و خرسندی رسیده بود که اصلاً برایش اهمیتی نداشت چه‌ کسی و چه‎جوری نگاهش می‏‎‌کنند. دسته‎ی نرگس‎ها را از روی داشبورد برداشت و فکر کرد که روبان سفید دور تن ظریف نرگس‏‌ها خیلی زشت و بی‏‌ریخت است، بازش کرد و آن را روی صندلی شاگرد انداخت و پیاده شد. نرگس را در دست راستش گرفت، ماشین را قفل کرد و سوئیچ را توی جیبش انداخت. تندتند قدم برداشت، دویدن درست نبود؛ ولی می‎توانست سریع‎تر راه برود که نرود. البته با این گره‌کور ترافیکی که کم‌سابقه هم بود، می‌شد گفت رسیدن محمد ناممکن است.

هوا کم‎کم ابری می‌شد. به سر نبش رسید و چند مرتبه پلک زد، احساس می‎کرد درست نمی‎بیند.

خودش هم نمی‎فهمید چه تصوری باعث می‎شد او فکر کند نرگس رفته پشت صندلی‎ها قایم شده یا جای دیگری ایستاده! گردنش را همه‎جا می‎چرخاند و به صندلی خالی‎اش نگاه می‎کرد و دوباره زیروبم و اطراف صندلی را می‎گشت، بعد باز دوباره به خود صندلی خالی نگاه می‏‎کرد. اصلاً نفهمید کی و چطور از عرض خیابان گذشت.

مرد میان‌سال اخمو که همچنان در ردیف دوم ایستگاه اتوبوس نشسته بود و حرکات امین را می‏‌پایید، گفت:

- یه پسره دیگه‌ای اومد دنبالش و رفت.

romangram.com | @romangram_com