#فصل_نرگس_پارت_114
به خیابان نگاه میکرد.
- نرگس؟
اندکی درنگ کرد. نه برای اینکه نرگس نگاهش کند یا اینکه تأثیر جملاتش را بیشتر کند، فقط میخواست به شیوهای صحبت کند که باعث اذیتش نشود.
- من چیکار کنم؟
سمت نرگس گردن کج کرد و دید که تمام حواسش پی اوست.
- نمیتونم اینجوری ادامه بدم. سخته، سخته که اینهمه فکر و ذکرمی. نرگس من نمیگم عاشق دوآتیشهتم ولی...
وقتی خودِ آدم نداند چه میخواهد، چنین میشود. امین هم نرگس را میخواست و هم نمیخواست، هم میخواست او را داشته باشد و با او صحبت کند، بیشتر صدایش را بشنود و به کیان نشانش بدهد و بگوید «دیدی گفتم لال نیست؟» و در همین حین، نمیخواستش! اینکه بیاراده دستوپایش بسته به طنابی محکم و نامرئی بود و آزارش میداد. اینکه نرگس و مذهب سفت و سختش مانع میشدند که حتی نگاهش بکند یا آنکه فقط در فرجههای امتحانی سالی یکبارش میتوانست او را ببیند، سخت بود. کملطفی بود، نبود؟
پنجههایش را در هم فرو برد و به کفش نوی قهوهایرنگ نرگس نگاه دوخت.
- از هرچی ایستگاه اتوبوس و خط واحده متنفر شدم؛ فقط بهخاطر اینکه حس میکنم تموم صندلیای خالیش میخوان لهم کنن. من بد بودم، تو خوب بودی، باحیایی و قشنگ حرف میزنی، درست لباس میپوشی و من هیچکدوم از اینا رو ندارم. نه نماز میخونم و نه خدا رو میشناسم؛ فقط موقع گرفتاری یادم میفته یهکم خدا خدا کنم بلکه معجزهای شه.
باز سر خم کرد و به خیابان شلوغ و پراز ترافیک نگاه کرد. نیشخندش به خودش، ناخواسته بود.
- نمیدونم چرا اینا رو دارم به تو میگم؛ درحالیکه میدونم نه تو میتونی بیای تهران و نه من میتونم شیراز بمونم. فرجهمون دو هفتهست و شاید همین دو هفته رو اصفهان بمونم، بیخیال!
romangram.com | @romangram_com