#فصل_نرگس_پارت_113

- دقیقاً همون صداییه که تصور می‌کردم، آروم و دخترونه.

لبخند زد؛ نرگس هم خیلی‌خیلی ریز و آرام. نرگس جهت نگاهش را تغییر داده بود؛ ولی باز هم به امین نگاه نمی‎کرد.

- با غریبه‎ها حرف می‌زنی. با منی که دو... نه، سه سال آزگار هر شب و روز به یادتم حرف نمی‌زنی؟ ها؟ بی‎مروت؟

نرگس لبخندش عمیق شد، نمی‎خواست طلسم نگاه‎نکردن‎هایش را بشکند.

- خیله‌‎خب، چیزی نگو؛ ولی من دلم برات تنگ شده بود.

نرگس مثل همیشه بود، همان بود؛ همان دختر کم‌حرف نه، بی‎حرف یک سال پیش. سر پایین انداخته بود و به کتاب توی دستش نگاه می‎کرد.

امین آرنجش را به پشت صندلی آویزان کرد و به‌سمت او متمایل شد، فقط با اختلاف یک صندلی.

فکر کرد یک صندلی، فقط یک صندلی! خیلی زیاد بود، خیلی حرف بود؛ ولی انگار همین هم ارمغانی بود که به امین ارزانی شده و امین، روزی که برای فرار از بچه‎های بی‎جنبه‎ی آن‎سوی خیابان به ایستگاه پناه آورده بود، فکر نمی‌کرد با دو کلمه حرف و یک واکنش سنگین، این‎طور گرفتار شود.

در صدد توضیح برآمد.

- تهران بودم و دیروز رسیدم اینجا.

لبخندش کم‎رنگ شد.

- کیان چند باری اومد اینجا و فکر کنم دیدیش. به‌خاطر دانشگاهش رفتن اصفهان و امروز سوم مادرشه. صبح پدرومادرم حرکت کردن؛ ولی من موندم تو رو ببینم و بعد برم؛ یعنی اصلاً تصور نمی‎کردم که باشی.

romangram.com | @romangram_com