#فصل_نرگس_پارت_112


نرگس را چه شده بود؟ نرگس اصلاً که بود؟ شک؟ تردید؟ نمی‌خواست راه به دلش باز کنند؛ آن هم حالا و زمانی‎ که...

روی صندلی نشست و نیشخندی به رفتار مرد سیاه چشم اخمو زد. نرگس هم چادرش را توی دست گرفته و نشست. امین دلش می‌خواست یک نقاشی فقط از چهره‎ی نرگس داشته باشد و شب و روز و پیش از خوابیدن و پس خوابیدن و هنگام خوابیدن و هنگام بیداری آن را پیش خود مرور کند. مدام پیش خود از او می‌پرسید چرا امروز این‌قدر نگاهت پرستاره است نرگس من؟ حال آنکه روی خورشید را زمین زده‌ای!

و چشم‎ها، چشم‌های امین آرام بودند؛ آن‌چنان که شاید هیچ‌کس چشم‌های همواره سرد و پرتمسخر و خواب‎آلودش را این‌چنین رام و خرسند ندیده بود و خودش از معجزه‌ی چشم‎های زمردی‎اش ناآگاه بود.

در سبزین چشم‌هایش، انگار ماهی‌های سفید کوچکی شنا می‌کردند و سبزی نگاه آن لحظه‎ی او بی‌بدیل‌ترین بود.

چشم‎ها خیلی مهم هستند. چشم‎ها حرف می‌زنند و این حرف‎های بی‎صدا ممکن است انسانی را از پرتگاهی به پایین پرت کنند و یا بال‎های پروانه به او ارمغان دهند. چشم‌ها، خیلی مهم بودند، نه که ظاهر و شکل و زیبایی و رنگشان، نه! چشم‎ها، حرف‎هایشان مهم بودند، حرف‎های صامتشان.

چشم‎ها خیلی مهم هستند، خیلی!

- اولین باره صدات رو می‎شنوم.

نرگس چشم‎هایش پایین بود، انگار از اینکه چند لحظه چشم‌درچشم امین دوخته بود، شرمگین بود. البته که امین از خاطر نبرده بود که این ژست همیشگی نرگس است و شاید گاهی مثل امروز، روز او باشد که بتواند چشم‎های سیاهش را که با پرچین‎های سیاه و موج‎داری مزین شده بودند، پر از ستاره ببیند.

به یاد سال قبل، دهان باز کرد و منتظر جواب نماند.

- صدات خیلی آرومه.

مرد میان‎سال بد نگاهشان می‎کرد، خیلی بد.


romangram.com | @romangram_com