#فصل_نرگس_پارت_111

- ببخشید؟

مرد چشم‎های سیاهش را به او دوخت و یک تای ابرویش را بالا داد. امین ادامه داد:

- شرمنده، میشه از روی این صندلی بلند بشید؟

امین نهایت ادبش را به دست گرفته بود و مرد، تنها بی‎حرف از جا بلند شد و روی صندلی مقدس نشست.

دیگر نمی‎دانست چه‌کار کند، فقط چند ثانیه مبهوت به صورت مرد اخم‎آلود نگاه دوخت که این مرتبه نرگس، آرام، خیلی‎خیلی آهسته و آرام گفت:

- ببخشید؟

مرد با بی‎حوصلگی نگاه به نرگس انداخت و درون نگاهش چیزی مثل «تو دیگه چی می‎خوای؟» موج می‌زد. نرگس آهسته‎تر ادامه داد:

- میشه روی یه صندلی دیگه بشینید؟

امین خنده‎اش گرفته بود، دو نفر و سه صندلی را تسخیر کرده بودند. این مسافر بیچاره و بی‎اعصاب هم مدام این سمت و آن سمت پاس داده می‌شد. مرد نفسش را محکم بیرون پرت کرد و از جا بلند شد. بی‏‌فرهنگ بود و نتوانست چیزی نگوید.

- می‌خواید باهم زر بزنید زودتر بگید که تکلیفم روشن بشه، اه!

رفت و در ردیف دوم ایستگاه نشست و امین میان هزار احساس غریب و قریب مانده بود که چرا چنین شد و نه، چرایش مهم نبود. چطور این‎طور شده بود؟ نرگس به یادش بود و باور نمی‎کرد. دوری این‎چنین معجزه کرده بود؟ سال یازدهم، نرگس کلاس‎هایش هرچه که بود، خیلی تق‎ولق می‌زد؛ اما سال آخر هرروز ظهر بدون هیچ استثنائی یکدیگر را می‎دیدند و این وابستگی بود یا دل‌بستگی؟ یا شاید هم عادت؟

امین از عادت می‎ترسید؛ اما وابستگی بهتر بود، دل‌بستگی هم اوج خواسته‌اش. از خود اطمینان داشت چرا که بارها و بارها خواست بی‎خیال این ماجراها شود و نشد و نمی‎شد.

romangram.com | @romangram_com