#فصل_نرگس_پارت_110
بدی چشم رنگی همین بود که همهجا توی چشم بودی. امین همانطور که نسبتاً سربهزیر پیادهروهای پر از دانشآموز را طی میکرد، به خاطر آورد که مادربزرگش همواره ارادت خاصی به چشمانش دارد؛ آنچنان که چنین حرفهایی را هرگز به پدرش نگفته بود؛ درصورتیکه چشمهای امین، چشمهای پدرش بود. مادربزرگ در خلوتها با امین، گاهی به او میگفت:
- چشمات روی زمرد رو کم میکنه.
و امین باز هم به این فکر کرد که چشمها خیلی مهم هستند. چشمها حرف میزنند و این حرفهای بیصدا ممکن است انسانی را از پرتگاهی به پایین پرت کند و یا بالهای پروانه به او به ارمغان دهند. چشمها خیلی مهم بودند، نه که ظاهر و شکل و زیبایی و رنگشان، نه! چشمها، حرفهایشان مهم بودند.
نرگس هم با چشمانش حرف میزد. زمانیکه سرش را کلافه و اخمآلود از کتابش برداشت و به ساعت مچی سفیدش نگاه کرد و زیر لب غری زد و نگاه به خیابان دوخت، امین را دید.
امین آن لحظه فکر کرد دیگر در هیچ زمانی چنین چیزی نخواهد دید. برقی که رفت و آمد و رفت و آمد و ماندگار شد و از بهت، لبهایش چونان ماهی برون افتادهای از آب چیزی را زمزمه میکرد «امین!»
امین پیش خود حرف میزد و عرض خیابان را طی میکرد. «نگاه دیگران؟ قضاوت؟ توی چشم هستیم؟ به جهنم، به خود جهنم! چشمهایش...» گل را برای چه میخواست؟ حال آنکه گل حقیقی روبهرویش بود و باورش برایش سخت بود که از جا برخاست و با همان چشمها نگاهش میکرد؛ بدون یک ثانیه چشم برداشتن.
امین فقط نرگس را میدید و حواسش پی خودش نبود که تندتند نفس میکشید و در ناخودآگاهش فقط تکرار میکرد «او هنوز هست!» دخترک از بهت خارج شده و چشمهایش نمناک شده بود. لبخند که روی لبش نشست و چال راست و عمیق گونهاش پیدا شد و گوشهی چشمهای زیبایش چین خورد، امین احساس کرد فشنگ تفنگی از ماشه چکیده شد و از بیخ گوشش، درست از بیخ گوشش گذشت.
و دوست داشتن، این دلهرههایش خواستنی بود. امین هم خندید. کلمات بند آمده بودند. کلمات؟ اصلاً واژگان چه بودند این وسط؟ زبان؟ امین در نگاهش هزار «دوستت دارم» عجیبغریب بود و نرگس در نگاهش صدهاهزار «دلم برایت تنگ شده است» زبان میتواند در یک صدم ثانیه چنین چیزهایی منتقل کند؟ نمیشود، به خدا نمیشود.
امین به خود آمد و موقعیتش را درک کرد. یک ساعت جلوی ایستگاه ایستاده بود و با نرگس نگاه ردوبدل میکرد و خود نرگس اما پلک فرو انداخته بود و با چشمهایی که دورشان از شرم عزیزی، سرخ شده بود، زمین را نگاه میکرد.
امین لبخند کوتاه و عمیقی زد و نگاه به گوشهی ایستگاه و آن صندلی گوشهاش کرد. یک آقای میانسال که سرش توی موبایلش فرو رفته بود، روی صندلیاش نشسته بود و صندلی مقدس خالی بود. نرگس هم روی صندلی خودش نشسته بود و همین برای امین یک دنیا ارزش و انرژی بود.
بهآهستگی بهسمت مرد مسنی که شالگردن خردلی هم داشت و اخم بدی روی پیشانیاش بود، گفت:
romangram.com | @romangram_com