#فصل_نرگس_پارت_109

www.negahdl.com

پول نقد همراه نداشت، حتی ریالی. کارتش را روبه‎روی فروشنده‌ی خشن گرفت و به این فکر کرد که این روحیه‎ی بی‎اعصاب و خشن اصلاً با فضای این گل‌فروشی پرنور و پرگل هم‌خوانی ندارد. در دل او را با آن سبیل‎های چخماقی‌اش مسخره کرد. پنج دقیقه‎ی تمام هم داشت با کارت‎خوانی که به وای‏‌فایش وصل بود ولی کار نمی‌کرد، کشتی می‌گرفت و درنهایت امین که دید دارد دیرش می‎شود، کارت ‎ملی‎اش را روی میزش پرت کرد و درحالی‎که می‎رفت، بلند گفت:

- برمی‏‌گردم و حساب می‏‌کنم.

دادوقال فروشنده‎ی وحشی را هم پشت‎گوش انداخت. سوار ماشین شد و با سرعت حیرت‏‌آوری به‎سمت خیابان شلوغی که در راستای آن، سه-چهار مدرسه‎ی مختلف قرار داشتند حرکت کرد.

به فرعی معروف و جایی قریب به ایستگاه رسید و اصلاً چیز غیرممکنی بود که بتواند با آن سمند جذابش لای آن‎همه شلوغی و سرویس‎ها و اتوبوس و و دادوبیدادهای راننده‎ها برود و تازه کجا پارک می‎کرد؟ همان دورترها پارک کرد، دورتر از ایستگاه اتوبوس خاطره‎انگیز. ساختمان بزرگ و شیکی بود که روی آن نوشته شده بود «دبیرستان بزرگسالان» و با اینکه اکثر دانش‎آموزانش، پسرهایی با پیراهن‏‌های کرم‎رنگ بودند؛ ولی گاهی امین می‎دید که چند دختر هم به آنجا می‌روند و هم بیرون می‎آیند؛ به‎هرحال آن منطقه براساس قانون نانوشته‎ای به رقمی حدود هفت-هشت مدرسه و مهد و دبیرستان و پیش‎دبستانی و بزرگ‌سال و ال و بل، بله گفته بود و وجود این ساختمان بزرگ و شیک شبانه‎روزی با نمای کرم‎رنگ، خیلی عجیب نمی‎نمود.

نزدیک به همان ساختمان پارک کرد. نرگس‎های سرحال را روی پایش قرار داد و با یک دست، سوئیچ را گرفت و در جای کلیدش پیچاند و با دست دیگر، کمربندش را باز کرد و قفل فرمان را هم نزد و کیفش را گذاشت توی ماشین بماند و پیاده شد.

ماشین را قفل کرد.

تمام مغزش، همان‌طور که راه می‎رفت درگیر این بود که الان با این گل باید چه‌کار کند؟ مسخره بود؛ ولی نمی‎دانست اگر نرگس گل را دستش ببیند چه عکس‏‌العملی نشان خواهد داد. دو قدم جلو رفت و دختران نوجوانی را که روپوش مدرسه بر تن داشتند می‎توانست ببیند که منتظر ایستاده بودند.

تردید در جانش لانه کرد. چه باید می‏‎کرد؟ چه باید می‎کرد؟ سمت ماشینش برگشت، زود قفل در را باز کرد و داخل ماشین خم شد و گل را روی داشبورد گذاشت و بیرون آمد. هنوز دودل بود، در را بست و قفلش کرد.

شاید این‎طور بهتر بود! شاید که نه، فکر کرد که حتماً این‌طور بهتر بود و هیچ دلیلی برای کار خود نداشت. هرچه می‎‎گشت، دلیل موجهی پیدا نمی‎کرد. خیلی اذیت بود، خیلی زیاد.

پلیور یشمی‎اش را که تیره‎ترین پلیوری بود که داشت و یک اورکت سیاه‎رنگ و شلوار سیاه پارچه‎ای به تن کرده بود. او در اصل این پوشش را برای رانندگی در جاده انتخاب کرده بود و می‎خواست بعد از دیدن نرگس سریع سمت اصفهان حرکت کند، حال آنکه والدینش صبح علی‎الطلوع، پیش از سپیده‎های خورشید از شهر خارج شدند.

معذب بود. نگاه‎ها را حس می‎کرد، نه برای خودش، او برایش اهمیتی نداشت؛ ولی می ترسید اگر نرگس باشد و همه می‎دیدند که او نزد نرگس می‎رود، شاید برای او بد می‎شد.

romangram.com | @romangram_com