#فصل_نرگس_پارت_108


سکته کرد! فکر کرد اصلاً مگر سکته حتماً باعث مرگ است؟ خدا نکند! قبلاً هم مشکل قلبی داشته است خب؛ اما کیان همیشه به مدرسه می‎آمد و حتی یک ‎بار مادرش تهران که بود، سکته کرده بود و خود کیان از قول دکتر می‏‌گفت خدا خیلی به او رحم کرده و این لحن شکست‎خورده و پدری که در هر شرایطی جواب تلفن عزیزانش را می‎داد؛ این‎ها خبری جز خبر مرگ با خود نداشتند.

سکته کرد، به همین راحتی! آن پسر 20-22 ساله‏‌ی ساکن فرعی 27 هم که دو-سه کوچه اختلافشان بود، سکته کرده بود؛ به همان راحتی! آدم‏‌ها چه زود و چه راحت می‎روند!

***

- سلام. نرگس ساده دارید؟

مرد فروشنده که میان‌سال می‌زد و سرش خیلی شلوغ بود و سه مشتری منتظر تزئین گل‎هایشان بودند، با اخم اشاره‎ای به جایی از مغازه کرد و امین به همان‎جا نگاه کرد. چند دسته‌ گل نرگس کنار هم گذاشته بودند. جمعاً سه شاخه‎ی نازک و بی‌حال و بیمارگون بودند که دورشان یک روبان کلفت سفید بسته شده بود و با افتخار روی استوانه‎ی شیشه‎ای‎اش برچسب زده بودند «5000 تومان»

گل‎ها را در استوانه‎های لاغر شیشه‎ای بسیار نازکی، مرتب و خط‎کشی شده روی یک سطح سفید ام.دی.افی که به دیوار وصل بود، چیده بودند و امین حس می‎کرد گل‎هایش اصلاً حالشان خوب نیست.

حالا که رفتن به اصفهان را دور زده بود و برای دیدن نرگس وقت گذاشته بود، می‎خواست عالی باشد. نیامد هم نیامد، لااقل او تلاشش را کرده بود و بعدها حسرت این را نمی‏‎‎خورد که دو هفته فقط فرصت داشته و نرفته نرگس را ببیند.

نرگس خیلی داشت؛ اما هیچ یک از آن‎‎ها زیبا نبود و آن‏‌گونه که باید نبود. نرگس‎ها آن‎طور که لایق نرگس باشد، نبودند. همچنان داشت نگاه می‎کرد. یک دسته‌گل کوچک که یازده گل سرحال داشت و دیگری که تعدادش از آن بیشتر بود؛ ولی گل‏‌ها حال نداشتند. می‎خواست روی به ده، بیست، سی، چهل بیاورد که پسری بدون هیچ ملاحظه‎ای، درست از جلوی صورت امین دست دراز کرد و آن دسته نرگس پرپشت و پرتعداد را برد.

خواست صدایش کند و بگوید آن را او می‏‌‎خواسته بخرد؛ اما سرحالی همان یازده نرگس کوچک دلش را برد. بعد از ده دقیقه معطلی پشت‎سر زنی که خودش هم نمی‎دانست چه می‎خواهد، بالاخره نوبت به او رسید و فروشنده گفت:

- میشه پونزده تومن.

این کتاب در سایت نگاه دانلود ساخته و منتشر شده است.


romangram.com | @romangram_com