#فصل_نرگس_پارت_107
امین که موبایل را روی بلندگو گذاشته بود، از آن حالت خارجش کرد و گوشی را با صدای معمولیاش روی گوشش گذاشت.
- چرا جواب نمیدی؟ کجایی؟
- امین حوصله ندارم، چی میخوای؟
بهش برخورده بود. امروز همه عجیب بودند. نگران بود و خواست جنجال درست نکند؛ بنابراین آرام پرسید:
- پدر و مادرت چرا جواب نمیدن؟ بابام میخواست بیاد اصفهان پیشتون. کجایید؟
صدای کیان مثل صدای آدمی بود که تازه از خواب بیدار شده باشد و سرما هم خورده باشد، هم کشیده حرف میزد و هم با صدای گرفته و خشدار.
- اصفهان.
امین دندان برهم سایید و فکر کرد اگر این مکالمه رودررو بود تا الان سه بار چهار استخوان دستش را در دهانش خرد کرده بود. نفسش را بیرون پرت کرد و خواست چیزی بگوید که کیان گرفتهتر و آهستهتر گفت:
- مادرم سکته کرد.
موبایل توی دستش خشک شد و مردمک چشمهایش هم.
- الو؟ کیان؟ الو؟
قطع کرده بود. عصبی شد و گوشی را کنارش پرت کرد و پیشانی داغش را با دو دستش ماساژ داد.
romangram.com | @romangram_com