#فصل_نرگس_پارت_106
- من هم زنگ میزدم به مادرش خاموش بود.
پدر باز گفت:
- میخواستم بهت بگم شماره کیا رو بدی که الان خودت هستی، برو زنگ بزن ببین چه خبره.
امین که ته دلش اندکی لغزیده و ترس برش داشته بود. سری تکان داد و از جا برخاست. سیب سبز نصفه را همراه خودش تا اتاق برد که صدای مادرش را شنید:
- لباسات رو هم عوض کنا امین!
چیزی نگفت و دندان دیگری به سیب زد و پنداشت سیبهای سبز این فصل جان ندارند. در چلهی زمستان و سیب؟ محال مینمود.
شلوارش را عوض کرد و درحالیکه دکمههای پیراهنش را باز میکرد، شمارهی کیان را گرفت.
روی تخت نشست و دکمهی اول و بوق اول، دکمهی دوم و بوق دوم، دکمهی پنجم و بوق پنجم، دکمه هفتم و بوق هفتم و کیان جواب نمیداد. امین بدجوری ترس برش داشت، با هر یک بوق احساس میکرد نفسش تنگتر میشود و نمیدانست چه کند. بیخیال دکمهها شد و دوباره گرفت.
دوباره دوازده مرتبه بوق خورد و جواب نداد. زیرلب میگفت «جونت بالا بیاد کیان! جواب بده.»
برای بار پنجم که تماس گرفت و عهد کرد آخرین بار باشد، با بوق سوم جواب داد و چه جوابدادنی!
- بله؟
romangram.com | @romangram_com