#فصل_نرگس_پارت_105

خیلی دوست داشت حساب زینب را کف دستش بگذارد؛ اما حس کرد حتی انگشتانش حوصله‎ی تکان‌خوردن نداشتند و یک حال غریبی بود.

***

پدر پرسید:

- هنوز با کیا قطع رابـطه‎ای؟

کیا، همان کیان بود؛ اما پدر جانش علاقه‌ی بی‎نهایتی به اسامی‎ای که «کیا» درشان بود، داشت و خود کیان هم از این مسئله اعتراضی نداشت. او را حتی کیانا هم صدا می‎زدند و کیان فقط می‌خندید.

درحالی‌که با شلوار پارچه‌ای و پیراهن آبی و جوراب‌های همواره سپیدش روی مبل سلطنتی خانه‌شان نشسته و پا روی پا انداخته بود و سیب می‎جوید، گفت:

- نه، اوایل ترم زنگ زد. باهاش ارتباط دارم.

پدر در فکر بود، امین علت را پرسید. گفت:

- نمی‎دونم، الان دو روزه به پدرش زنگ می‎زنم؛ ولی جواب نمیده. یه چیز غیرممکنه که پدر کیا جواب تلفن رو نده.

لبخند زد.

- می‎خواستیم تا اصفهان بریم؛ ولی نه درست بود و نه آدرسی ازشون داشتیم.

مادر اجازه نداد امین فکری کند و سریع گفت:

romangram.com | @romangram_com