#فصل_نرگس_پارت_104


موبایلش را بین سر و شانه‌اش نگه داشت و با دست آزادش در ماشین را باز کرد و نشست. او هم بی‎اراده زخم زده بود، بی‎اراده شاید درست نباشد، «بی‌فکر» زخم زده بود.

- می‌ذاشتی دیپلم می‎گرفتی بعد سراغ این مزخرفات می‎دویدی.

کمی از قهوه‎ی توی دستش نوشید و حس کرد زهر از آن شیرین‎تر است. زینب خیلی جدی گفت:

- من ندویدم؛ خوبه کل ماجرا رو خودت می‎دونی. خیلی بددهن شدی امین، حواست هست؟!

پیش خود تکرار کرد «حواسم هست؟»

موبایلش را توی دستش گرفت و لیوان دو بند انگشتی زهرمار حقیقی را در جالیوانی کنار دنده گذاشت. انگار قهوه‎ی خالص به خوردش داده بودند، بس‎ که مایه درون لیوان کاغذی کوچولو، سیاه و غلیظ بود. ماشین را راه انداخت با یک دست و با دست دیگرش موبایل را گرفته بود.

- حرف حسابت الان چیه تو؟ زنگ زدی اعصاب من رو به گند بکشی؟

- خیلی هار شدی!

و قطع کرد. او و زینب صمیمی بودند، خیلی زیاد؛ به‌عنوان دو دوست مجازی و یک دوستی بی‎غرض و جالب. صمیمیتی در اندازه‎ی معمول هم داشتند؛ مثلاً اینکه به شوخی تکه‎پرانی کنند و یا از همین دل دیوانه‎بازی‎ها دیگر.

و حالا او در بحث و جدال و زمانی‎ که امین اعصابش به‎شدت داغ و تحـریـک‌شده بود از بحث با پلیس راهنمایی و احتمال تصادفش به‌خاطر خریت یک راننده اتوبوس نفهم و چانه‎زدنش با فروشنده سر خریدن قهوه و طعم افتضاحش، بدون هیچ ملاحظه‎ای توهین می‎کرد.

خواست کنار بزند و چند خط بارش کند و این صفحه‌ی چت را برای همیشه با او نابود کند و از یاد ببرد؛ اما فقط موبایلش را روی صندلی شاگرد انداخت و لبش را جوید. نفس‎های عمیق کشید و فقط سعی کرد آرامشش را به دست بیاورد که در جاده‎های کوهستانی و پیچاپیچ شیراز، خودش را به کشتن ندهد.


romangram.com | @romangram_com