#فصل_نرگس_پارت_103

در فانتزی‎های خودش، رؤیاهایی که خودش بافته بود، خودش را گم کرده بود و نمی‎دانست برای رهایی از این مهلکه چه غلطی بکند. حتی به رؤیاپردازی‎اش هم دل باخته و عادت کرده بود. بدون اینکه بخواهد همه‎ی دختران را هر چند ریز و زیرپوستی، با او مقایسه می‎کرد و برای دیدنش هیجان‎زده و مشتاق بود و از ندیدنش غمباد گرفته و ناراحت بود و روی تمام این حس‎ها که دو سال تمام درگیرش کرده بود، باید خط قرمز خیلی بزرگی با ماژیکی درشت می‎کشید و به دورترین نقطه‎ی جغرافیایی مغزش می‎انداخت.

حال آنکه او هیچ‎چیز از آن دختر چادری نمی‌دانست؛ حتی اسمش را، حتی سنش را، هیچ‌چیز.

فقط می‎دانست او دختری است که در مدرسه‎ی شاهد درس می‎خواند و سرسنگین است. کم و شیرین لبخند می‎زند و مژه‌های بلند و مشکی‌رنگی دارد و فقط کتاب‌های عاشقانه -غرور و تعصب، من پیش از تو، پس از تو، یک بعلاوه یک، جزیره سرگردانی، کیمیاگران، شیدا و صوفی، ربه‌کا، چشم‌هایش و زیبا صدایم کن- می‌خواند. به ریاضی و هندسه علاقه‌ی زیادی داشته و سرعتش در حل مسئله بالاست.

لاغراندام است و پوست شفافی دارد و برق نگاه سیاهش کم‌یاب است. هر روز ظهر، پس از مدرسه، یک ماشین پراید هاچ‌بک 111 که پشتش سفید و با حروف بزرگ نوشته شده «MOHAMMAD» و راننده‎اش مرد جوان و ریش‎داری بود، دنبالش می‎آمد و او ایستگاه اتوبوس خاطره‌‌انگیز را با صندلی‎های نارنجی‌رنگش ترک می‎کرد.

این‌ها تمام چیزهایی بود که امین از آن دختر ساکت و کم‌حرف می‌دانست و احساس می‌کرد که احساسش خیلی مسخره و بی‌معناست و تلاشش برای دیدنش، برای نگاه‌داشتنش و اضطرابش برای فقط‌ بودنش و فقط وجودداشتنش بی‎نهایت بچگانه و سخیف می‌آمد.

به مبل تکیه داد و حس کرد نگاهش از دیوارهای خالی خانه، بدجور پر شده و ناراحت است. به‌زور پلک روی هم و کیف مشکی بادوام و جذابش را هم زیر سرش گذاشت. امید بست به «خدا» که اخیراً با او صمیمی شده بود و امیدوار بود که همه‌چیز درست خواهد شد.

***

- زینب من واقعاً نمی‎فهمم تو توی این پسره چی دیدی. بابا این دیگه خیلی خزه.

صدای جیغ‌جیغوی زینب یا همان زی‌زی ‎گولو در گوشش پیچید:

- خز خودتی. مهم اخلاقه که الحمدالله تفاهم هم داریم. به تو چه حسود؟!

بعضی کلمات بی‎اراده هستند، بی‎غرض و بی‎قصد؛ ولی ناراحت می‎کنند. امین هم به تریج قبایش برخورده بود.

- حسود چیه بابا توهم زدی!

romangram.com | @romangram_com