#فصل_نرگس_پارت_102
«دیدن نرگس»
«حرفزدن با نرگس»
«فکرکردن به نرگس»
«بیرونرفتن با نرگس»
«کتابخوندن با نرگس»
اگر به خودش بود همهاش را مینوشت «دیدن نرگس»؛ ولی با خودش قرار گذاشته بود که مثل یک آدم منطقی باشد و او خبر نداشت که منطق میتواند اینقدر سختگیر باشد.
کمی فکر کرد و باز نوشت:
«منتظر نرگس بودن»
او از انتظار متنفر بود. از اینکه منتظر باشد کسی بیاید یا کسی کاری برایش انجام دهد؛ اما به شیوهی حیرتآوری از اینکه در ایستگاه بنشیند و آنقدر به در آبیرنگ دبیرستان دخترانه نگاه کند که نرگس از میان آنهمه جمعیت بیرون بیاید و کنارش بنشیند، احساس خرسندی میکرد. احساس میکرد ثانیهها و لحظاتی را که با او میگذراند، جزء عمرش حساب نمیشوند و بهسختی میگذرند. آن ایستگاه، احساس خوبی برایش به ارمغان میآورد؛ اما...
خودش هم نفهمید چه شد؛ اما به طرز شگفتانگیزی این کار به نظرش مسخره و بیاهمیت آمد. برگه را با حرص کامل، مچاله کرد و گوشهای از سالن پرت کرد.
نمیخواست خودش را احمق به حساب بیاورد. نمیخواست با خودش رودربایستی داشته باشد، او تمام وجودش دختری را طلب میکرد و میدانست این علاقه از دم اشتباه است، این رابـطه از ریشه و علاقهاش را هم باید از ریشه کند و ریشهکنش کرد.
romangram.com | @romangram_com