#فصل_بادبادک_ها_پارت_202


- تو نباید قبول می کردی.

- پیاده شو، حوصله ندارم.

و به خیابون زل زدم. نقطه ضعفش همین بود که بهش بی اعتنایی کنی. داد زد: حوصله ی آدم های «گلبرگ» رو چی؟ داری؟

- ...

- چرا طرحی رو که برای من زدی فروختی؟

- طرح خودم بود!





- با امکانات و کمک کارمندهای من!

- چه امکاناتی؟! من با لپ تاپ خودم کار کردم و ایده هم از خودم بود.

- ...

- بود و نبود من انقد اهمیت نداشت که کسی رو جام بذارید!... فکر کن اصلاً اونجا نبودم!

انوش با صدای کلافه ای گفت: شیده!

- خانوم عمادزاده!

دستش رو زیر چونه م گذاشت و مجبورم کرد نگاهش کنم.

- می دونی گلبرگ بزرگترین رقیب ماست؟

دستش رو انداختم و به بیرون نگاه کردم.

- من اول به شما پیشنهاد داده بودم... ارزشش رو نداشت... چرا ناراحتی؟

بازوم رو کشید و گفت: وای به حالت اگه بازار خارجی رو از دست بدیم.

باز هم نگاهش نکردم و گفتم: داری تهدید می کنی؟


romangram.com | @romangram_com