#فصل_بادبادک_ها_پارت_203
می دونستم الان دیوونه میشه. صورتم رو به سمت خودش چرخوند و گفت: دقیقاً!
چشم هاش پر از دلخوری بود.
- چرا این حرف ها رو جلوی بابا نزدی؟
می خواستم دست و پای شکسته ش رو دو روز بعد از طلاقمون یادآوری کنم! آدم های بابا برای ادب کردنش این کار رو کرده بودند. پوزخند زد و گفت: قبلاً با پدرت حرف زدم.
با تعجب نگاهش کردم که بیشتر توضیح بده.
- پدرت نگران توئه.
- می دونم.
- ازم خواسته مراقبت باشم.
داد زدم: از تو؟!
- همون موقع هم به خاطر لجبازی های تو طلاق گرفتیم!
- لجبازی من یا خیانت تو؟
- فکر می کنی چرا مخفیش کردم؟... از تو می ترسیدم؟!!!
- ...
- من بچه می خواستم که دهن همه رو ببندم... بعد راحت زندگیمون رو می کردیم.
نمی خواستم جلوش گریه کنم ولی یه قطره از چشم هام چکید و گفتم: تو بری با یه زن دیگه بخوابی و من دوباره باهات زندگی کنم؟
با ناباوری نگاهم می کرد.
- تازه به قول تو راحت!!
دستم رو گرفت و گفت: چرا منطقی نیستی؟
دستم رو بیرون کشیدم و گفتم: من منطق تو رو نمی فهمم... بچه ی یه زن رو ازش بگیری و با زن دیگه ت زندگی کنی؟!!
- اون مشکلی نداشت. قبول کرده بود... تو با طلاقت پر روش کردی!
- این حرف ها رو باید 2 سال پیش می زدی.
romangram.com | @romangram_com