#فصل_بادبادک_ها_پارت_201

- نه. ناراحت نیستم.

- ولش کن... نمی خواستم مزاحم بشم.

- میام. لباس مامان رو هم باید بگیرم.

- مگه اونجا سفارش داده؟

- آره.

قطع کردیم و من لباس هام رو پوشیدم. به صورتم رسیدم. دلم نمی خواست کسی بفهمه اتفاقی افتاده.

نیم ساعت بعد ماشین رو جلوی فراری نوید پارک کردم. پیاده شدم و براش دست تکون دادم. با دیدن نوید روحیه م بهتر شد. بالاخره هر کس توی زندگی یه مشکلی داره. کسی نیست که همه چی تموم باشه، اما با یادآوری اینکه ممکنه بابا دلیل حال و روز نوید باشه ناراحت شدم.

وقتی وارد سالن شدم از خوشحالی زیاد آرام تعجب کردم. همین چند روز پیش کف زمین افتاده بود و گریه می کرد! با الهام و آرام دست دادم و این بار آرام برخورد بدی نداشت و مثل اوایل ازدواج من و انوش خوش اخلاق شده بود. لباس عروس الهام خیلی خوش دوخت و ساده بود. بهش میومد. اما من اجازه ندادم اون ها لباس مامان رو ببینن که باعث شد کلی تیکه بندازند. در نهایت هم خود ترانه تیکه ی آخر رو انداخت: می بینم که رابطه ی عروس و خواهرشوهر ها دوباره خوب شده!... مبارکه!

من با تعجب به الهام و آرام نگاه کردم و اون ها فقط لبخند مرموزی زدند. وقتی ماشین رو به طرف خونه راه انداختم از این که حال و هوام عوض شده بود خوشحال بودم. توی خیابون اصلی پیچیدم که متوجه شدم یه BMW مشکی دنبال منه. ماشین رو شناخته بودم. مال زن انوش بود. فکر نمی کردم که تصادفی من رو دیده باشه یا بخواد تعقیبم کنه چون اصلاً سعی نمی کرد خودش رو مخفی کنه. بر عکس نزدیک هم شده بود. به سرعت سنج نگاه کردم. از همیشه خیلی تند تر می روندم. BMW چراغ زد. توجه نکردم. توی خیابون دیگه ای پیچیدم. دنبال من اومد. دوباره چراغ و بوق زد. اگر ماشین رو نشناخته بودم توقف نمی کردم ولی از دست زن انوش چکاری بر میومد که من بترسم؟!

کنار کشیدم و پارک کردم. احتمالاً از مزون دنبالم افتاده بود. پشت ماشین من نگه داشت و دو تا ماشین بعد از اون با بوق از کنارمون گذشتند. منتظر بودم که پیاده بشه تا حسابی از خجالتش در بیام! در BMW باز شد و انوش بیرون اومد. با تعجب توی آینه ی بغل به نزدیک شدنش نگاه می کردم. این هم از نقشه ی خواهرهای نادری برای بیرون کشیدن من از خونه!!





اخم جذابی روی صورتش بود. ماشین رو دور زد و روی صندلی کنار من نشست.

- تو هنوز رانندگیت رو درست نکردی؟

- تو چرا با ماشین زنت اومدی؟

- ماشینم دست راننده ست... آمار ماشین زن منو هم داری؟!

پوزخند زدم و گفتم: زن تو آمار محل تدریس منو داره!

مستقیم نگاهم کرد و عصبانی گفت: بله... در جریان هستم!!

من هم عصبانی گفتم: منظور؟!

- چرا باهاش حرف زدی؟

- اون خواست با من حرف بزنه!

romangram.com | @romangram_com