#فصل_بادبادک_ها_پارت_200




تمام سه روز گذشته خونه تو سکوت کامل بود که البته دست هر کس که باعث و بانی ش بود درد نکنه. حتی موقع غذا هم کنار هم جمع نمی شدیم. بابا چیزی درباره ی مجید ازم نپرسیده بود. همون روز اول، حرف اون شبم رو از دل مامان در آورده بودم و گفته بود که بابا خیلی نگرانم شده و کل تهران رو با آدم هاش زیر پا گذاشته. با ایمان یک کلمه هم حرف نزده بودم. باید می فهمید که بابا مجبورش نکرده بود یا حتی اگر هم به قول خودش «ردش کرده خارج از ایران»، این تقصیر من نیست! اینکه بیشتر ارث بابا قراره به من برسه تقصیر من نیست!

سه روز بود که سعی می کردم آرامش زندگیم رو برگردونم. فقط امیدوار بودم اتفاق بدی برای مجید و بابای مهرناز نیفتاده باشه.

توی اتاق نشسته بودم و قوطی خمیردندان و قالب صابون طراحی می کردم. این بار می خواستم سایزها رو دقیق تر آماده کنم و از نرم افزارهای سه بعدی استفاده می کردم. ذهنم انقدر درگیر بود که چیزی به فکرم خطور نمی کرد. چند دقیقه بعد، مامان وارد اتاقم شد و گفت: 3 روزه اینجا کز کردی شیده!

- دارم طراحی می کنم.

- واسه کجا؟

- همون کارخونه ی قبلی.

سرم رو از روی مانیتور لپ تاپ بلند کردم و گفتم: چیزی شده؟

گوشی تلفن رو به طرفم گرفت و گفت: صحبت می کنی؟

یادم افتاد که گوشیم رو خاموش کردم.

- کیه؟

- الهام.

لپ تاپ رو بستم و گوشی رو از دستش گرفتم. مامان بیرون رفت.

- سلام الهام.

- سلام. خوبی؟ گوشیت خراب شده؟

- نه. شارژ نداره.

- دارم با آرام میرم مزون. لباس عروسم آماده ست. تو هم میای؟

- چرا با زن داداشت نمیری؟

از لحن سردم جا خورد و بعد از مکث گفت: ناراحتی؟

همه انتظار داشتند که من هیچ وقت ناراحت نباشم. من هم مشکلاتی داشتم. شوهرم بهم خیانت کرده بود. تو 23 سالگی طلاق گرفته بودم. عاشق آدمی شده بودم که من رو نمی خواست. بچه دار نمی شدم. بی کار شده بودم. با برادرم دعوا کرده بودم. چرا نباید ناراحت باشم؟!


romangram.com | @romangram_com