#فصل_بادبادک_ها_پارت_199
دستش رو دور شونه م انداخت و خواست چیزی بگه که بلند شدم و به طرف خروجی پارک رفتم. داد زد: بذار برسونمت؟
توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم.
وقتی وارد خونه شدم، مامان و پونه بیدار بودند. ماشین بابا و ایمان هم پارک نبود. پونه با دلسوزی نگاهم می کرد. مامان هنوز چادر و مقنعه ی نمازش روی سرش بود. احتمالاً داشته برای زنده برگشتن من دعا می کرده! هیچ کس درک نمی کرد که من به خاطر اون بچه این کار رو کردم نه به خاطر نازایی خودم!!!
به طرف پله ها رفتم. احتیاج به استراحت داشتم. خسته بودم. ایمان وارد خونه شد و مستقیم به سمت من اومد. سر جام ایستادم. این همه عصبانیت اصلاً برام قابل درک نبود. بلند گفت: آخه خودخواهی تا چه حد؟!
- ...
- می دونی 8 ساعته که همه رو دق دادی؟
- ...
- عادت شما بچه پولدارهاست که هر چی بخوایید باید به دست بیارید!
مامان و پونه سرش داد زدند ولی ادامه داد: این همه زن هست که بچه دار نمیشن... تو هم یکی... باید بری بچه ی مردم رو بدزدی؟!!!!
من با بهت نگاهش می کردم و نمی دونستم باید چی بگم. مامان دستش رو گرفت که دورش کنه. پونه به حرف اومد: هیچ معلومه چی میگی؟
- از بچگی همه چی برات فراهم بوده... ولی می بینی که، یه چیزهایی رو با پول نمیشه خرید!
دیگه نتونستم ساکت بمونم: من چیزی رو ندزدیدم. به یه بچه کمک کردم. همین.
- کی گفته که اون بچه کمک تو رو می خواد؟
تقصیر خودم بود که زودتر درباره ی موسسه و مجید به کسی نگفته بودم. حالا خانواده م اصلاً نمی دونستند که مجید از کجا اومده!
- کارهای من به کسی ربطی نداره.
- معلومه. اگه من هم قرار بود این همه ثروت بهم برسه، دست به هر کاری می زدم!
مامان دوباره سرش داد زد. وقت بدی رو برای این حرف ها انتخاب کرده بود چون من هم خیلی عصبانی بودم.
- نگران نباش. سهمی که از مادرت بهت می رسه انقدر هست که تا آخر عمر راحت زندگی کنی!
ایمان صداش رو بلند تر کرد و گفت: آره... وقتی از درس و زندگیم بیفتم... باید هم همینو بگی... من الان باید برای خودم کسی باشم، نه آویزون بابای تو!
مامان از حرفم ناراحت شده بود و نمی خواستم دیگه کشش بدم. برگشتم و پله ها رو با سرعت طی کردم. صداش از پشت میومد: من رتبه ی تک رقمی بودم. المپیادی بودم. به پول کسی نیازی نداشتم...
وارد اتاق شدم و در رو محکم کوبیدم.
romangram.com | @romangram_com