#فصل_بادبادک_ها_پارت_198


چشم های مجید به لب های من زل زده بود و فقط گوش می داد. شاید این حرف ها برای یه بچه ی 5 ساله نا مفهوم بود.

- سعی کن دنبال آرزوهات بری... آدم هایی هم هستند که بهت کمک کنند.

- ...

- خدا آدم هایی که کارهای بد می کنن دوست نداره.

با پلک های نیمه باز نگاهم می کرد. توی بغلم تکونش دادم و حس کردم خیلی کوچیکه. سرم رو بلند کردم. کسی از دور، زیر لامپ های پارک حرکت می کرد. کمی که نزدیک شد فهمیدم رستاره... احتمالاً تا الان خواجه حافظ هم با خبر شده بود!!

با صدای آروم تری گفتم: یه روز مرد بزرگی میشی و اون موقع اصلاً منو یادت نمیاد.

پلک هاش داشت بسته می شد و من دقیقاً می دونستم این آخرین باریه که می بینمش. رستار نزدیک تر شده بود.

- بعضی چیزها تو زندگی آدم شبیه یه خواب خوش می مونه... وقتی بیدار بشی، نیست!

رستار بالای سرمون ایستاد و گفت: می دونستم اینجایی... دوستت هم داره میاد.

جوابش رو ندادم. حتی نگاهش هم نکردم. چشمم به پلک های بسته ی مجید بود. مهرناز نفس نفس زنون کنارمون اومد و گفت: شیده چکار کردی؟!!

به صورتش نگاه کردم. واقعاً چکار کرده بودم؟ جز اینکه یه بچه تو بغلم خوابیده بود!

دوباره گفت: اگر اتفاقی می افتاد، پای موسسه گیر بود.

- ...

- فکر می کنی اینجور آدم ها ساده از چیزی میگذرن؟!

- ...

- شیده من به خاطر خودت میگم.

سر تکون دادم. خم شد و آروم مجید رو از بغلم گرفت و گفت: آقا جونم تو ماشینه.

وقتی رفت رستار کنارم نشست.

- از عصر تا الان همه دنبال تو می گردن.

- ...


romangram.com | @romangram_com