#فصل_بادبادک_ها_پارت_197
- خدافظ
تلفن رو قطع کردم و به مامان که لای در ایستاده بود گفتم: جانم؟
- شیده. این بچه ی کیه دخترم؟
- گفتم که پسر دوستم.
- کدوم دوستت انقد فقیره؟
- ...
- همون ریحانه ی معروف؟!
- کار داشت. به من سپردش... الان هم باید ببرمش.
مامان زیر لب چیزی گفت و بیرون رفت. به طرف مجید رفتم که روی تخت ولو بود. نشوندمش و گفتم: بریم بیرون یه دوری بزنیم. شب برمی گردیم.
لباس هام رو پوشیدم و با مجید به سمت ماشین رفتم. ماشین بابا پارک شده بود ولی خودش رو داخل ندیدم.
□
ساعت از 12 شب گذشته بود. نمی دونستم باید چکار کنم. از عصر تا الان توی خیابون ها و فروشگاه ها و پارک ها چرخیده بودیم. مجید هم حسابی خسته بود و به صندلی تکیه داده بود. سرم رو روی فرمون گذاشتم و گفتم: مجید خوابت میاد؟
چیزی نگفت و ادامه دادم: ناراحتی که با منی؟
- نه خانوم.
دیر یا زود همه پیداش می کردند و آبروی من می رفت. می دونستم این کارها فقط دست و پا زدنه، اما پشیمون نبودم. من کار درست رو انجام داده بودم. کاری که وجدانم بهم می گفت. حتی اگر از نظر بقیه غلط باشه. اگر توی تنهایی یه بلایی سرش میومد هم خانوم صالحی انقدر مطمئن می گفت «وظیفه ای نداریم» ؟! همه ی وظیفه ها که قانونی نیست!
پیاده شدیم و به طرف پارکی که نزدیک خونه مون بود، رفتیم. دستش رو گرفتم. هوا یه کم سرد شده بود. دیدم داره تلو تلو می خوره، بغلش کردم. روی دیواره ی دور زمین فوتبال نشستم و به اون طرف میله ها نگاه کردم. توی دلم گفتم «شهرام کار بدی کردم؟» . مجید سرش رو به سینه م چسبونده بود و تند تند نفس می کشید.
- شاید الان فکر کنی چقدر همه چیز سخته... ولی وقتی بزرگ بشی تازه می فهمی همه چیز سخت تره!
- ...
- دنیای بزرگ ترها جای قشنگی نیست... باید خیلی مراقب خودت باشی.
- ...
- سختی ها و مشکلات تو زندگی همه هست. بعضی ها رو از پا در میاره... بعضی ها رو قوی تر می کنه.
romangram.com | @romangram_com