#فصل_بادبادک_ها_پارت_195
- بعداً باهاش حرف می زنم.
چطوری یه بچه ی کوچیک رو تنها ول می کردم؟! از کجا معلوم که پدرش شب بر می گشت؟ از خونه بیرون اومدیم و سریع به طرف ماشین دویدیم. نمی خواستم کسی ما رو ببینه و دردسر درست بشه. ماشین رو روشن کردم و گازش رو گرفتم.
- کی رفتند؟
- دیروز.
دیگه حرفی نزدم. نمی تونستم به موسسه برم. خانوم صالحی آب پاکی رو روی دستم ریخته بود. اما می شد چند روز نگه دارمش تا پدرش برگرده یا مددکارها اقدامی کنند.
وقتی به مامان گفتم مجید پسر دوستمه، با چشم های گرد شده به سر و وضع و لباسش نگاه کرد ولی چیزی نگفت. شانس آوردم که کسی خونه نبود وگرنه بابا و پونه حسابی سوال پیچم می کردند.
غذا کشیدم و با سینی به طبقه ی بالا بردم که مامان بیشتر از این به مجید چپ چپ نگاه نکنه. روی تخت خودم نشوندمش و غذا خوردنش رو تماشا کردم. وقتی وارد خونه شده بودیم از من پرسید: اومدیم پارک؟
این جالب ترین سوالی بود که تا به حال شنیده بودم.
□
توی وان وول می خورد و می خندید. مشغول شامپو زدن به موهاش بودم. برگشت و به صورتم نگاه کرد.
- چرا گریه می کنی؟
روی کبودی های گردن و پشتش صابون کشیدم و گفتم: گریه نمی کنم.
- دلم واسه آبجیم تنگه.
- می دونم.
شیر دوش رو باز کردم و گفتم: یه کاریش می کنیم.
با حوله خشکش کردم. لباس هایی که براش گرفته بودم رو تنش کردم. موهاش رو شونه زدم و تمام مدت به این فکر می کردم که من هیچ وقت برای بچه ی خودم از این کارها نمی کنم. وقتی روی تختم خوابید، بیرون رفتم و تازه فهمیدم چند ساعت گذشته و من اصلاً متوجه نشده بودم.
دو ساعت بود که روی کاناپه کتاب می خوندم و در واقع نگاهم به چشم های بسته ی مجید بود. گوشیم زنگ خورد. انتظار هر کسی رو می تونستم داشته باشم. به خصوص از طرف موسسه. شماره ی مهرناز بود. جواب دادم: بله؟
- سلام.
- سلام. خوبی؟
مجید چشم هاش رو باز کرد و فوری روی تخت نشست. با گیجی به اطرافش نگاه کرد.
- ممنون... کجایی شیده؟
romangram.com | @romangram_com