#فصل_بادبادک_ها_پارت_194
- در رو باز کنم آقام دعوا می کنه.
- بابات کجاست؟
- رفته.
- باز کن.
- نه دعوام می کنه.
- من که بهش نمیگم.
لای در رو باز کرد و ناراحت نگاه کرد. رد گریه روی صورتش مونده بود. خیلی دلم سوخت. آدم ها هم مدام رد می شدند و به من چپ چپ نگاه می کردند.
- چی شده مجید؟
- آقام آبجیمو برده.
وارد خونه شدم و در رو بستم. حیاط چند متری خونه پر از وسایل و خرده ریزهای پخش شده بود. از دیش های ماهواره گرفته تا دوچرخه و لاستیک و کفش.
- تنهایی؟
- آره.
به داخل سرک کشیدم. وسایل به هم ریخته بود و حتی سنگ ها و دستبندهای باز شده یه گوشه پخش بود.
- خواهرتو کجا برده؟
- نمی دونم.
- خواهرت هم دلش می خواست بره؟
صورتش ناراحت شد و چیزی نگفت. دستش رو گرفتم و گفتم: بیا بریم.
- آقام دعوا می کنه.
romangram.com | @romangram_com