#فصل_بادبادک_ها_پارت_193
خندیدم و گفتم: نه. حوصله م سر رفته بود، گفتم بیام بچه ها رو ببینم. اگه کاری از دستم بر میاد انجام بدم.
- خوب کاری کردی. کلاس خودت پره... امروز سر مربی های بالا خیلی شلوغه.
سر تکون دادم و بیرون اومدم. دوباره برگشتم و گفتم: راستی مجید کجاست؟
با خنده ی مرموزی گفت: حدس می زدم!
- که چی؟
- که به خاطر اون پسر اومدی!
- همینطوری پرسیدم.
خودکارش رو روی میز گذاشت و گفت: مجید سه چهار روزی هست که نمیاد!
کیفم از روی دوشم افتاد و پرسیدم: چرا؟
- پدرش اجازه نداده.
- یعنی چی؟
- ما که اختیار بچه ی مردم رو نداریم... نیت ما کمک و پشتیبانیه. ما وظیفه ی دیگه ای نداریم.
- پس تکلیف مجید چی میشه؟
- تو بهزیستی براش پرونده تشکیل دادیم تا مددکارها کمکش کنند. این تنها کاریه که از دست ما برمیاد.
- پس چرا بهزیستی اقدام نمی کنه؟
- این کارها روند قانونی داره عزیزم!
- اگه تو این مدت بلایی سرش بیاد چی؟
- خانوم عمادزاده! این کنجکاوی به نظرت درسته؟!
چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم. به نظر من این بی تفاوتی اون ها بود که درست نبود! مستقیم به سمت ماشینم رفتم. حداقل آدرس خونه شون رو داشتم که خودم شخصاً از پدرش بخوام اجازه بده که مجید برگرده.
وقتی جلوی درشون رسیدم از شباهت زیاد خونه ها به هم تعجب کردم. توی تاریکی مشخص نبود. زنگ در رو زدم. کسی باز نکرد. چند بار زنگ زدم و بعد به در ضربه زدم. کسی جواب نداد. دیگه کاری از دست من بر نمیومد. خواستم برم که صدای مجید از پشت در شنیده شد: کیه؟
صداش خیلی آروم بود و به زحمت شنیده می شد. گفتم: منم مجید. خانوم مربی ت.
romangram.com | @romangram_com