#فصل_بادبادک_ها_پارت_192


سیما به ما رسید و دست سپند رو کشید که از من دورش کنه.

- بی خود اشک تمساح نریز!

پونه: مراقب حرف زدنت باش! مگه نمی بینی حالش خوب نیست؟

من: ولش کن پونه.

سیما: از روزهای خوشت لذت ببر شیده خانوم!... من براتون برنامه دارم!

پونه: برنامه هات رو نگه دار برای تلوزیون!

سیما مستقیم به چشم هام زل زد و گفت: من خیلی باهاتون کنار اومدم... فقط به خاطر شهرام. ولی از این به بعد نمیذارم آب خوش از گلوتون پایین بره!

پونه: بیا شیده جان... آب های خوش باشه واسه این خانوم.

حرکت کردم که بازوم رو گرفت و گفت: من حق پسرم رو می گیرم... شده به زور!

دلم از این می سوخت که بچه ای نداشتم. چه بعد از بابا می مردم چه قبلش همه چیز به سپند می رسید. صدای رستار به گوشم خورد: بس کن سیما!

سیما دستم رو ول کرد و سپند جلوی همه پرید بغل رستار و گفت: سلام عمو!

این صمیمیت ذهنم رو مشغول کرده بود. پونه دستم رو به طرف ماشین کشید و راه افتادیم.

- چقدر عوض شده!! بهش میاد.

- کی؟

- رستار

- آها... آره. بهش میاد!



سرم رو از روی بالش بلند کردم و روی تخت نشستم. هنوز هم عطرش روی ملافه ها حس می شد. دیشب به اینجا سر زدم و همین جا خوابم برد. امیدوار بودم کسی متوجه نشده باشه. به ساعت گوشیم نگاه کرد. 7 صبح بود و احتمالاً کسی بیدار نشده بود. دوباره به خودم فحش دادم و از اتاق رستار بیرون اومدم. نباید اجازه می دادم کار به اینجا کشیده بشه. به خصوص که حسم بهم می گفت رستار اونطور که ادعا می کنه نیست. حتی رفتارش با سیما هم زیادی خودمونی بود که این بیشتر ناراحتم می کرد. ترجیح می دادم من رو به خاطر شرایطش رد کرده باشه تا اینکه ازم خوشش نیومده باشه. البته طلاق و نازایی رو هم باید ضمیمه می کردم!

دلم می خواست کاری کنم که فکرش از سرم بیفته. چهارشنبه بود ولی فکر نمی کردم ایرادی داشته باشه اگه سری به موسسه بزنم.

چند ساعت بعد لباس هایی که برای مجید گرفته بودم رو توی کیفم چپوندم و وارد موسسه شدم. می دونستم مجید هم از دیدنم خوشحال میشه. حداقل اون بود که من یه دلخوشی داشته باشم. وارد اتاق خانوم صالحی شدم که مشغول صحبت با تلفن بود. با دیدن من خداحافظی کرد و با تعجب گفت: عزیزم. خبری شده؟


romangram.com | @romangram_com