#فصل_بادبادک_ها_پارت_191

- آره.

- می مردی زودتر بگی؟

- همین الان هم که کسی خوشحال نشد!!

- نه. بابات واسه فردا ناراحته.

شونه بالا انداختم و چیزی نگفتم. اگر شهرام زنده بود الان خیلی خوشحال می شد. حتماً یه چیزی هم برام کادو می خرید. همیشه عادتش بود. کادو دادن رو دوست داشت. اشکی که روی گونه م اومده بود رو پاک کردم و به طرف اتاقم رفتم.



پلک هام رو بستم و سعی کردم از آرامش محیط استفاده کنم. از صبح احساس کوفتگی می کردم. مثل هر سال بابا خودش رو تو اتاق شهرام زندانی کرده بود و صبحونه و ناهار هم نخورده بود. ناراحتی بابا داغونم می کرد. اشک هام دوباره جاری شد که با دستمال خشکشون کردم.

پلک هام رو باز کردم و از این بالا به حیاط نگاه کردم. توی پنجره ی اتاقک زیرشیروونی نشسته بودم. باد خنکی که به صورتم می خورد زخم دلم رو تازه می کرد. 5 سال پیش هم هوا همینطوری شده بود. از چند ماه قبلش خونه پر از تشنج بود. هر چند بابا از من خواسته بود ترم تابستون هم بردارم و مشهد باشم که این درگیری ها روم اثر نذاره، ولی هر بار که برای تعطیلات میومدم متوجه می شدم.

اون روز کیفم رو آماده کرده بودم. بلیط خریده بودم. برای ترم مهر آماده شده بودم که اون اتفاق افتاد. هنوز صورت بابا جلوی چشم هام بود، وقتی اون خبر رو شنید. بیماری قلبیش از همون روزها شروع شد. افسردگی و حتی فراموشی و شوک چند هفته ای.

به اطراف نگاه کردم. شهرام خیلی شیطنت می کرد. بابا به زور کنترلش می کرد. خودم چند بار مست اینجا پیداش کرده بودم و با کلی وعده و باج به بابا نگفته بودم.

صورتم رو پاک کردم و بیرون رفتم باید آماده می شدیم که برای سالگرد فوتش به قبرستون کوچیکی تو حیاط یه امامزاده بریم. وقتی از پله ها پایین اومدم مامان رو جلوی در اتاق شهرام دیدم. با دیدن من به طرفم اومد. صورت مامان هم گرفته بود. شونه هام رو نوازش کرد و گفت: دخترم از پا در اومدی!

بغلم کرد و با هم روی پله ها نشستیم. 5 دقیقه بعد بلند شدم و گفتم: برم حاضر بشم.





فصل 8

آقا یوسف در رو باز کرد. با لباس های مشکی پیاده شدم. پونه و ایمان با ماشین خودشون اومده بودند و من با ماشین بابا. این کارها هر سال باعث یادآوری و ناراحتی بود ولی همیشه هم انجام می دادیم. بابا دستش رو دور شونه هام انداخت. با هم وارد حیاط امامزاده شدیم. جایی که پدربزرگ و عمه م هم دفن بودند. سعی کردم جلوی گریه م رو بگیرم. دلم نمی خواست بابا به خاطر من هم ناراحت باشه. امسال زودتر از سال های پیش اومده بودیم.

بالای قبر رسیدیم. سنگ شسته شده بود و تاج گلی روش بود. بابا با عصبانیت گل رو برداشت و چند بار به زمین کوبید و پرتش کرد. شاید کار رستار بود. شاید سیما... هیچ کس جرأت نزدیک شدن به بابا رو نداشت. آقا یوسف گلی که ما آورده بودیم رو بالای سنگ گذاشت. ظرف های خیرات رو هم باز کردیم.

نشستم و با بطری گلاب عکس روی سنگ رو شستم. روی عکس دست کشیدم. حالم خیلی بد بود. به بابا نگاه کردم که نشست. دستش رو جلوی چشم هاش گذاشت و گفت: شهرام! من اومدم بابا.

دیگه نتونستم جلوی اشکم رو بگیرم. پونه کنارم نشست و سعی کرد آرومم کنه. دست خودم نبود. برادر 27 ساله م از دست رفته بود. کسی اون طرف سنگ نشست. سرم رو بلند کردم. 30 ثانیه طول کشید تا تشخیص دادم رستاره. سبد گلش رو کنار گل های ما گذاشت و مشغول فاتحه خوندن شد. اولین باری بود که با کت و شلوار دیده بودمش. حتی حالا هم کت رو روی یه تیشرت یقه باز پوشیده بود. موهاش رو کوتاه کرده بود و ته ریش گذاشته بود. استایلش کاملاً مردونه شده بود. گریه م بیشتر شد ولی این بار به خاطر خودم بود. عینک دودیش رو در آورد. مستقیم به من نگاه می کرد. دیگه غروری برام نمونده بود ولی سرم رو برگردوندم. چشمم به بابا افتاد که توی سکوت، با اخم به من نگاه می کرد. من هر کاری می کردم یه ایرادی توش بود. دیگه می خواستم سرم رو بکوبم به دیوار. بلند شدم که پونه هم همراهم بلند شد. دستش رو گرفتم و گفتم: ما میریم تو ماشین. حالم زیاد خوب نیست.

بابا سر تکون داد و ما حرکت کردیم. ایمان به طرف رستار رفت. بیشتر از چند قدم دور نشده بودیم که سیما رو از دور دیدم. جلوتر از اون سپند حرکت می کرد. پونه با بغض گفت: الهی بمیرم... چقد خوشگل شده.

پونه هیچوقت شهرام رو ندیده بود و از حال و هوای ما اینطوری شده بود. قدم هام رو سریع تر برداشتم و به سپند نزدیک شدم. خیلی وقت بود که از ترس بابا فقط از دور دیده بودمش. سفت بغلش کردم و چند بار بوسیدم و باز هم گریه کردم.

romangram.com | @romangram_com