#فصل_بادبادک_ها_پارت_190


بابا سرش رو پایین انداخت و روی چشم هاش دست کشید.

- گناه آدم ها رو گردن خدا ننداز.

ساعدش رو گرفتم و به طرف خونه حرکتش دادم.

- بریم تو یه چیزی بهت نشون بدم.

- حوصله ندارم عزیزم.

- بیا دیگه.

با هم وارد خونه شدیم. کنار خودم نشوندمش و گفتم: بچه ها!

بچه ای اینجا نبود ولی همه به من نگاه کردند. همه یه جورایی ناراحت و پکر بودند.

- قراره توی تبلیغات وسط این فیلم چیزی رو نشون بدن.

ایمان: تبلیغ جدید درست کردی؟

من: نه دقیقاً

به ساعت نگاه کردم. حتماً همین موقع ها پخش می شد. هر کس تو حال خودش بود. کسی به فیلم توجهی نداشت. گوشیم رو تو اتاق گذاشته بودم که یه وقت به رستار زنگ نزنم. بعد از 10 دقیقه انتظار بالاخره آهنگ «آگهی بازرگانی» رو زدند. همه ی سرها به سمت تلوزیون چرخید. آگهی اول مال یکی از بانک ها بود. آگهی دوم مال لوازم برقی. آگهی سوم همونی بود که من منتظرش بودم. بلند گفتم: این.

با چهره ی یه دختر بچه ی خوشگل شروع شد. تبلیغ دو مدل شامپوی بچه و بدن بود. در انتها مایع دستشویی و ظرفشویی. سه تا از قوطی های من هم بینشون بود و چند ثانیه هم روشون فوکوس شده بود. اشک توی چشمم جمع شده بود. خیلی خوشحال بودم. بیشتر از اینکه امشب یه کم دل بابا رو شاد می کردم تا از حال و هوای شهرام بیرون بیاد. وقتی آگهی تموم شد به صورت بابا نگاه کردم که با بهت به من خیره بود. لبخند زدم و گفتم: خوب بود؟

انتظار داشتم بخنده و بگه «عالیه» ولی صورتش ناراحت شده بود. شاید دلش به خاطر شهرام گرفته بود. اصلاً نمی دونستم. سرش رو پایین انداخت و به طرف پله ها رفت. چرا اینطوری شد؟

به مامان نگاه کردم و گفتم: همون عکس هایی که بهت نشون داده بودم. یادته؟

لبخند زد و گفت: آفرین... مبارکه.

ولی مشخص بود که نگران برخورد باباست. بلند شد و دنبالش رفت. به پونه و ایمان نگاه کردم. پونه واقعاً ذوق کرده بود. ایمان آروم گفت: شیده! چرا «گلبرگ» ؟

- چه فرقی می کنه؟

- همینجوری... تبریک میگم.

پونه وسط حرفمون پرید: اون شیرینی ها واسه این بود آره؟


romangram.com | @romangram_com