#فصل_بادبادک_ها_پارت_189
- ...
- به انوش بگو من از حقم نمیگذرم!
وقتی سکوت کرد گفتم: من قاصد شما و شوهرتون نیستم!... از حرف هایی که می زنید هم سر درنمیارم!
خواست حرفی بزنه که با دست اشاره کردم، سکوت کنه.
- 2 ساله با انوش زندگی کردید و هنوز نمی دونید، قبل از اینکه عمل کنه حرف زیاد می زنه...
با چشم های گیج نگاهم می کرد و احتمالاً فکرش درگیر حرف هایی بود که نباید می زد و زده بود.
بلند شدم و گفتم: لطفاً دیگه مزاحم من نشید.
به طرف در رفتم. گذشته ی من چی برام داشت که بیشتر از نیم ساعت براش وقت بذارم؟
□
پونه به جای تلوزیون به صورت من زل زده بود و من سعی می کردم عادی باشم. مامان هم از هیجان من تعجب کرده بود. سال های پیش، این موقع من از ناراحتی توی اتاقم می خوابیدم و حوصله ی سر کار رفتن هم نداشتم. اما الان علاوه بر اینکه جلوی تلوزیون به فیلم مزخرفی که می داد خیره شده بودم، همه رو هم پای تلوزیون نشونده بودم. البته این هیچ ربطی به ناراحتیم برای فردا نداشت.
همه سکوت کرده بودند. ایمان بلند شد و به طرف سوئیتشون رفت. سریع گفتم: نه. صبر کن.
مامان: شیده این رفتارت به خاطر فرداست؟
من: چه رفتاری؟
پونه: این فیلم موضوع خاصی داره؟
من: شاید... بابا کجاست؟
بلند شدم و به طرف حیاط رفتم که بابا رو هم داخل بیارم. مامان گفت: بذار تنها باشه!... می دونی که.
من: فقط چند دقیقه بیاد... شاید حالش بهتر شه.
پونه: با این فیلم؟
بیرون رفتم و بابا رو روی ایوان پیدا کردم در حالیکه به ستاره ها زل زده بود. جلوتر رفتم و گفتم: بابا ناراحتی؟
- میشه ناراحت نباشم؟
- تقدیر شهرام همین بود. خدا خودش می دونه داره چکار می کنه.
romangram.com | @romangram_com