#فصل_بادبادک_ها_پارت_188
خندید و گفت: نه. من به این دلیل اینجا نیستم.
کلافه گفتم: بفرمایید؟
- برام خیلی جالبه... شما یه بار ازدواج مصلحتی داشتید و موفق نبوده. حالا چرا دوباره می خوایید همون اشتباه رو تکرار کنید؟... شاید هم...
«همون اشتباه» !! نمی خواستم سوتی بدم. سکوت کردم که اون خودش رو لو بده.
- تصمیم گرفتید منو بازی بدید؟
- متوجه نمیشم!
- من نمی دونم انوش چی بهتون گفته...
- ...
- ولی من برعکس شما هم از زندگیم راضی ام، هم انوش رو دوست دارم.
با خنده گفتم: ماشینتون هم خیلی قشنگه، خونه و سر و وضعتون...
پوزخند زد و گفت: بله. وضع مالی پدر من معمولیه... در واقع من به پشتوانه ی ثروت پدریم! به جایی نرسیدم.
- دقیقاً به کجا؟!
از خنده ی روی صورت من عصبی شد و بلندتر گفت: دیدید که خدا نخواست به هدفتون برسید... اگر بچه هام سالم به دنیا میومدند هم تا پای مرگم نمیذاشتم ازم بگیرید.
- ...
- من دکتر این مملکتم!...
- آروم تر لطفاً
همه داشتند به ما نگاه می کردند و من روی این چیزها حساس بودم.
با صدای آهسته تری گفت: شاید قانون رو بتونید با پول بخرید ولی وجدان رو نمی تونید!
- خانوم محترم شما بودید که وسط زندگی من افتادید!
- اونی که از همه جا بی خبر بود من بودم. خودتون رو اون راه نزنید! دیگه فایده نداره.
romangram.com | @romangram_com