#فصل_بادبادک_ها_پارت_187

ای وای! می خواستم جیغ بکشم! ببین زن انوش من رو کجا دید!

آروم گفتم: بفرمایید؟

- ماشین من اونجا پارکه.

و به یه BMW مشکی اشاره کرد. ابروم رو بالا انداختم و خواستم بگم «خب که چی؟ بابای من مازراتی داره!» بعد با خودم گفتم «چه ربطی داشت!». اتوبوس هم حرکت کرد.

- همین جا بگید.

- وسط خیابون که نمیشه.

- متاسفم. من اجازه ندارم سوار هر ماشینی بشم.

به اطراف نگاه کرد و گفت: پس بریم اون کافیشاپ. من قصد بدی ندارم.

به کافیشاپ کنار پارک نگاه کردم که همیشه شلوغ بود. با هم به اون سمت حرکت کردیم.



لیمون گلاسه هایی که سفارش داده بودیم جلومون بود. سرش رو پایین انداخته بود و من منتظر حرف زدنش بودم. گفتم: بفرمایید؟

سرش رو بلند کرد و گفت: انتظار دیدن من رو نداشتید؟

- نه.

- چند روز جلوی کارخونه منتظرتون بودم... امروز جلوی خونه دنبالتون اومدم تا فرصت مناسبی پیش بیاد.

- اگر ممکنه سریع تر. من عجله دارم.

- از دست من عصبانی هستید؟

هر آدم دیگه ای جای من بود عصبانی می شد. من هنوز طلاق نگرفته بودم که اون صیغه ی انوش شده بود. اما مسئله این بود که من انوش رو نمی خواستم و عملاً بعد از اینکه نازاییم تا حدی مشخص شد، دنبال بهانه ای برای جدایی بودم. این زن بهانه رو به دستم داده بود. زن زیبایی بود و می دونستم که از دوست های دانشگاهی انوش بود. منتظر نگاهم می کرد. جواب دادم: نه. برای چی باید عصبانی باشم؟

- بچه ی دوم من هم زودتر از موعد به دنیا اومد.

- متاسفم.

حدس زدم به خاطر چی اینجاست. ادامه دادم: من نه از زندگیم راضی بودم، نه انوش رو دوست داشتم. ما از هیچ نظر به هم نمیومدیم. مطمئن باشید که من کسی رو نفرین نکردم!!

و کلمه ی «نفرین» رو به طرز مسخره ای ادا کردم.

romangram.com | @romangram_com