#فصل_بادبادک_ها_پارت_186
- بله... من دیگه باید برم.
خداحافظی کردم و مستقیم به طرف در رفتم. الان تنها چیزی که آرومم می کرد یه تفنگ پر بود.
□
توی کلاس خالی نشسته بودم. دلم برای تیکه انداختن بچه ها تنگ شده بود. حالم از همه ی دنیا به هم می خورد و واقعاً نمی تونستم افسردگیم رو انکار کنم. مشغول نمره دادن به برگه های تست بچه ها بودم. حوصله ی خونه رو نداشتم و حس می کردم محیط اینجا از درد و رنجم کم می کنه. خوشبختانه افشار نبود. البته اگر بود هم جلو نمی اومد. تو این چند هفته هیچ خبری، حتی یه sms ازش نشده بود و باید حدس می زدم سرش کجا گرمه. شاید هم از دست من به خاطر رفتار اون روزم ناراحت بودم. به هر حال اهمیتی نداشت.
صدای سومین sms بلند شد. حالم خوب نبود و حوصله نداشتم. بالاخره گوشی رو از کیفم بیرون آوردم. دو تا شماره ی اول تبلیغاتی بود. زیر لب غرغر کردم. سومی از رستار بود. هنوز باز نکرده داشت گریه م می گرفت. من چطور تونستم آبروی خودم رو انقدر ساده ببرم؟ اون هم جلوی دشمن های بابا. به خودم فحش دادم و بازش کردم. نوشته بود: از دست من دلخوری؟
جوابش رو ندادم و سایلنت کردم. برگه ی بعدی رو برداشتم. بعد از یک دقیقه sms بعدی اومد.
- آخر قوطی ها رو ندیدم.
دلم براش سوخت. این بیچاره چه گناهی داشت که من رو نمی خواست؟ تقصیر خودم بود. اما دیگه به هیچ وجه نمی خواستم هیچ جور ارتباطی باهاش داشته باشم. از هر لحاظ کار اشتباهی بود. جوابش رو ندادم.
5 دقیقه بعد گوشی زنگ خورد و شماره ی ناشناسی افتاد. برگه رو روی میز کوبیدم. مثلاً اینجا اومده بودم که آرامش بگیرم. گوشی رو خاموش کردم و توی کیفم انداختم.
وقتی آخرین برگه رو داخل پوشه گذاشتم و تحویل یکی از مسئولین دادم، حس کردم همه چیز عادیه و من همون آدمی هستم که هر یکشنبه از این پله ها پایین می رفت. دلم می خواست یه اتفاق تازه بیفته تا کمی حرکت انتحاری دو روز پیشم رو فراموش کنم. ماشین نیاورده بودم. در واقع به هوای قدم زدن بیرون رفتم و سر از اینجا درآوردم. به بالا و پایین خیابون عریض نگاه کردم. چشمم به ایستگاه اتوبوس افتاد. دوباره به اطراف نگاه کردم که آشنایی نباشه و یکراست به طرف ایستگاه رفتم. لبخند زدم و توی دلم گفتم «اگر بابا بفهمه سرم رو می بره!».
روی صندلی های ایستگاه نشستم و از خانوم کنار پرسیدم: ببخشید، آخرین ایستگاهش کجاست؟
- تجریش.
می تونستم همون جا پیاده بشم و بقیه ی مسیر رو هم یه جوری برم.
- از کجا باید بلیط بگیرم؟
خندید و گفت: بلیطی نیست. کارت مترو داری؟
- نه.
- پول بده.
سر تکون دادم و منتظر نشستم. چند دقیقه بعد اتوبوس ایستاد. به بقیه نگاه کردم و دنبالشون راه افتادم. همین که خواستم سوار بشم صدای زنی رو شنیدم که گفت: خانوم می تونم مزاحمتون بشم؟
به صف پشت سرم نگاه کردم. با لب و لوچه ی آویزون از صف خارج شدم و گفتم: بله؟
عینک آفتابیش رو بالای سرش برد و گفت: سلام.
romangram.com | @romangram_com