#فصل_بادبادک_ها_پارت_185
هولش دادم و به زور وارد اتاق کردمش. البته از اتاق خیلی بزرگ تر بود. در رو بستم و بهش تکیه دادم. رستار چند قدم راه رفت و با دست گردنش رو ماساژ داد. دلم به حال خودم سوخت. عصبانیت این آدم هم برام جذاب بود. یه قطره از چشم هام چکید. به طرفش رفتم و گفتم: خوبی؟
بهم خیره شد و گفت: تو چرا گریه می کنی؟
دست هاش رو گرفتم و با بغض گفتم: واسه بدبختی خودم!
صورتش ناراحت شد. دست هام رو گرفت و گفت: چقد سردی!
من چرا انقدر ضعیف شده بودم؟ چرا دلم براش تنگ شده بود؟ من این احساس رو نمی خواستم ولی دست خودم نبود. دست هام رو روی پیشونیش گذاشت که از عصبانیت زیاد داغ شده بود. من حالم خوب نبود و نمی تونستم جلوی اشکم رو بگیرم. دست هام رو روی صورت و چشم هاش گذاشت.
می دونستم کارم درست نیست. می دونستم نباید اینطوری بشه ولی صورتش رو بین دست هام گرفتم و مجبورش کردم که نگاهم کنه.
- چرا انکار می کنی؟
با تعجب نگاهم کرد ولی چیزی نگفت.
- من حسش می کنم رستار!
صورتش رو عقب کشید و گفت: شیده! نه.
بازوهاش رو گرفتم و گفتم: چرا نه؟
روش رو برگردوند و به طرف پنجره رفت. جلوش ایستادم و دست هام رو دور گردنش انداختم. چرا به من نگاه نمی کرد؟ باید به من نگاه می کرد.
چند قدم عقب رفت و گفت: اشتباه برداشت کردی!
جلوتر رفتم و دست هاش رو گرفتم. پیشونیم رو روی سینه ش گذاشتم و با گریه گفتم: چرا به همه دروغ میگی!؟
من رو از خودش جدا کرد و صورتم رو بالا گرفت.
- شیده... خواهش می کنم.
واقعاً گیج و درمونده به نظر می رسید. دست هام رو روی دست هاش گذاشتم. صدام رو آروم تر کردم و گفتم: منو دوست نداری؟
عقب تر رفت و با صدایی که می لرزید گفت: می خوای آزمایش هام رو برات بیارم؟
اشک تمام صورتم رو گرفت. اتفاقی که نباید می افتاد، افتاده بود. این بدترین آبروریزی ای بود که تو تمام عمرم دیده بودم. صدای فرح خانم از پشت در اومد: رستار خوبی؟
سریع اشک هام رو پاک کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم. به طرف در رفتم. رستار دستم رو گرفت. حس کردم همه ی غرورم تو یه لحظه زیر پا له شد. من تو تمام این 25 سال به هیچ کس ابراز احساسات نکرده بودم. حتی انوش هم فقط نقش شوهرم رو بازی می کرد. دستم رو بیرون کشیدم و در رو باز کردم. به فرح خانم لبخند زدم و گفتم: منتظر بودید؟ چرا نیومدید داخل؟
- داشتم به آرام و نوید می رسیدم. رستار خوبه؟
romangram.com | @romangram_com