#فصل_بادبادک_ها_پارت_184


- نه عزیزم. بچه ها بی خبر اومدند.

- اوهوم... باید چیزی برای آقا رستار می آوردم.

- بله... چند دقیقه صبر کن! بهش اطلاع میدم.

بلند شد و به طرف بیرون رفت. می تونست به یکی از خدمتکارها بگه اما خودش رفت و من هم مطمئن بودم که صدای داد و بیداد رستار داره میاد. می خواستم به همون طرف برم اما خیلی تابلو بود. سعی کردم خودم رو به نشنیدن بزنم و بی تفاوت باشم.

چند ثانیه بعد صدای جیغ فرح خانوم که از فاصله ی نزدیک شنیده می شد، من رو به سمت ورودی سالن کشوند. موقع دویدن نزدیک بود به سینی توی دست خدمتکار بخورم که خوشبختانه نخوردم.

فرح خانم و دو تا از خدمتکارها بالای سر آرام که به نظر از حال رفته بود، ایستاده بودند. کسی روی صورتش آب پاشید. سر و صداها خوابیده بود و کمی دورتر رستار و نوید ایستاده بودند. رستار از عصبانیت قرمز شده بود. روی زمین زانو زدم و به صورت آرام که کم کم داشت متوجه اطراف می شد، دست کشیدم. با دیدن من تعجب کرد و گفت: شیده!

- چیزی نیست آرام.

فرح خانم شونه هاش رو ماساژ داد و سعی کرد آرومش کنه. من از چیزی سر درنمی آوردم.

یکی از خدمتکارها لیوان آبقندی که آورده بود رو به دست من داد. لیوان رو به سمت لب آرام بردم و گفتم: بخور، بهتر میشی. می خوای به الهام بگم؟

سرش رو عقب کشید و با گریه و صدای بلند گفت: ای خدا! من چقد بدبختم!

فرح خانم زیر گریه زد و من حس کردم توی اون جمع خانوادگی اضافه ام. به رستار نگاه کردم که با عصبانیت به سمت نوید برگشت و داد زد: همینو می خوای؟

نوید سرش رو پایین انداخته بود و چیزی نمی گفت. رستار به سمتش رفت. یقه ش رو گرفت و جلو کشید و بلندتر داد زد: این زندگی رو می خوای؟؟؟

کسی چیزی نمی گفت. کسی حرکتی نمی کرد. سیلی محکمی به صورت نوید زد که داد آرام بلند شد و خواست بایسته. رستار دوباره گفت: چرا تمومش نمی کنی؟

با سیلی بعدی گوشه ی لبش خونی شد. آرام با گریه داد زد: نزنش! تو رو خدا جلوشو بگیرید.

من دل خوشی از آرام نداشتم اما دلم گرفت. به صورت عصبی رستار نگاه کردم و به طرفش رفتم. بیشتر از نوید نگران رستار بودم. دستش رو کشیدم که جداشون کنم. به عقب هولم داد. بازوش رو محکم تر کشیدم و گفتم: نمی بینی حالش بده؟!

- به تو ربطی نداره!

صدای گریه ی آرام حسابی روی اعصاب بود. رستار به طرف مادرش و آرام نگاه کرد و بعد به من.

- این راه حلش نیست رستار!

نفسش رو فوت کرد و نوید رو ول کرد. نوید که خیلی افسرده به نظر می رسید، دست هاش رو روی صورتش گذاشت و سرجاش نشست. رستار دوباره داشت عصبانی نگاهش می کرد که دستش رو به طرف در نزدیک ترین اتاق کشیدم و گفتم: الان وقتش نیست.

سرم داد کشید: پس کی وقتشه؟!


romangram.com | @romangram_com