#فصل_بادبادک_ها_پارت_183

- جمعه ست!

- خب باشه!

می تونستم یه چیزی رو بهانه کنم و به خونه شون سر بزنم. چه ایرادی داشت؟ قرار نبود بابا بفهمه. حتی چیزی درباره ی منع رفت و آمد به من نگفته بود. سعیدپور هم که اژدها نبود!

- عصر میام.

قطع کردم و برای پونه که از لای در نگاه می کرد، چشم غره رفتم.



تو خونه ی ما و نادری ها بیشتر به ظاهر بنا دقت شده بود و حیاط شبیه پارک بود ولی خونه ی سعیدپورها وسط یه باغ واقعی بود. درخت های بزرگ و قدیمی سرتاسر حیاط رو پوشونده بود. زیبایی بی نظیری داشت. به رستار حق می دادم که دلش برای اینجا تنگ بشه. یادم می اومد که تو بعضی از مهمونی هاشون من و الهام قایمکی سری به شاتوت های انتهای باغ می زدیم. از روی درخت میوه چیدن یه حس و حال دیگه ای داره. اما چون دختر همسن ما نداشتند، زیاد به اینجا رفت و آمد نداشتیم. بر عکس شهرام و انوش که به هوای رستار خیلی به این باغ می اومدند.

هر چی جلوتر می رفتم بیشتر متوجه بزرگی باغ می شدم. استخر بزرگ خونه زیر پله های دوسره ای بود که مستقیم به طبقه ی دوم می رفت و پوشیده از نرده های مرمر سفید بود. ستون های بزرگ دو طرف ویلا منظره ی زیبایی ایجاد کرده بود.

سعیدپور جلوی ورودی اصلی ایستاده بود و به نرده ها تکیه داده بود. بعد از دعوایی که با بابا کرده بود، نمی دونستم باید چطور باهاش رفتار کنم. چهره ش خیلی غمگین به نظر می رسید و انگار متوجه اومدن من نشده بود. صدای شکستن چیزی رو از داخل خونه شنیدم.

سعیدپور با تعجب به من نگاه کرد و من با تمام وجود حس کردم که بد موقع اومدم. ولی نگهبان جلوی در اجازه داده بود.

جلوتر رفتم و سلام کردم. سعی کردم از اون لبخندهای دردسرساز نزنم. سر تکون داد و گفت: خوش اومدی.

تشکر کردم و بلاتکلیف ایستادم که خودش من رو به طرف داخل راهنمایی کرد و گفت: برو داخل دخترم.

اولین نفری که چشمم بهش افتاد، فرح خانم بود. سریع به سمتم اومد و دستم رو به طرف سالن غربی کشید که با دیوار و پله تقریباً از بقیه ی ساختمون جدا می شد.

- بیا اینجا شیده جان! نمی دونستم قراره بیای... خوش اومدی.

- ممنون.

واضح بود که قصدش دور کردن من از اون سمت خونه ست و هنوز صداهای گنگی از اون طرف می اومد. روی مبل های استیل نقره ای و آبی نشستیم. چی باید می گفتم؟ با رستار کار دارم؟... با آقای سعیدپور؟... با پسرتون؟...

- چی میل داری دخترم؟

- ممنون. چیزی نمی خورم.

رو به خدمتکاری که آماده ایستاده بود گفت: قهوه و کیک لطفاً

دختر رفت. صداها کم کم داشت واضح تر می شد و فرح خانم انقدر دستپاچه بود که از من نپرسید برای چی اومدم.

- مزاحم شدم؟

romangram.com | @romangram_com