#فصل_بادبادک_ها_پارت_182


- تو یه جوری رفتی که انگار ما اسیرت کرده بودیم!

از قصد کلمه ی اسیر رو گفته بودم. چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: پدرم توی خونه دیده بودت!

- آره. موقع رفتن.

- متوجه چیز خاصی نشدی؟

نمی خواستم بدونه که به حرف های پدرهامون گوش دادم. چون در واقع چیز زیادی دستگیرم نشده بود.

- مثلاً چه چیزی؟

- Sms منو ندیدی؟

- کدوم sms ؟

- هیچی... خودت خوبی؟

- چه عجب پرسیدی!

- چرا با نیش و کنایه جواب میدی؟

- نه. اشتباه می کنی.

لحنم رو ملایم تر کردم و گفتم: راستی قوطی ها به دستم رسید. حتی تبلیغاتش هم آماده ست!

- خوبه... یه چیزهایی شنیده بودم.

- ...

- میاریشون ببینم؟

- میدم ایمان بیاره کارخونه.

- انقد از دستم ناراحتی؟!

- ...

- این همه من خونه ی شما بودم. تو چرا یه ساعت نمیای؟


romangram.com | @romangram_com