#فصل_بادبادک_ها_پارت_181
- 4-5 سالشه.
الهام آخ گفت و من به طرف یه اسباب بازی فروشی دویدم. سریع یه ماشین کنترلی گرفتم و رو به الهام که گیج شده بود داد زدم: آژانس بگیر... من دیرم شده!
- دیوووونه!
خندیدم و به طرف در ورودی دویدم.
□
پونه دوباره آویزون من شد و گفت: خیلی خوشگله. چرا نذاشتی با هم بریم؟
- تو رو که این روزها نمیشه تو خونه پیدا کرد.
- حوصله ی رستار رو نداشتم... که خوشبختانه رفت.
سه روز می شد که رفته بود و هر بار که اسمش میومد، من به این فکر می کردم که دیگه شاید اصلاً نبینمش.
- پرتره ی من چی شد؟
- هنوز تموم نشده.
- پس تو چه جور خواهرشوهری هستی!
خندیدم با کتاب توی دستم آروم تو سرش زدم که به لباس توی دستش اشاره کرد و گفت: خرابش می کنما!
- جرأت داری؟
- گوشی تو نیست!؟
گوش هام رو تیز کردم و گفتم: آره.
به طرف دری که از کتابخونه به اتاقم باز می شد رفتم. گوشی روی تخت بود و شماره ی رستار افتاده بود. با اینکه از این بی خبری سه روزه ناراحت بودم، جواب دادم. اون چه می دونست که برای من اهمیت داره!
- بله؟
- سلام
- سلام
- منو نمی بینی خوشی؟
romangram.com | @romangram_com